
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان سادهی بینصیبِ من
هوای تازه میخواهند!
ترانهی روشن، تبسم بیسبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.
یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهوارهی بنفش
همین بوسهی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ریرا ...!
من به خانه برمیگردم،
هنوز هم یک دیدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسهای غریب در کوچهْباغِ باران باشد
پرسيدم دزدي مگر نه؟جوابم داد: آري. همان بهتر كه نبودم!
از چهره من دريافت كه بايد ادامه دهد.افزود: در دل تو چيزي نيست كه ببرم! حال تو جوابم ده...تو كه دلت خالي است چرا قفل به درِ دلت زدي؟مرا دشوارست كه از پنجره بيايم!
گفتم در دل من چيزي است كه همگان نبينند. در دل من« او » جاي دارد!در دل من محبت لانه كرده! در دل من شقايق سجده كرده! در دل من آسمان دريا شده! در دل من كوير سجاده شده! در دل من كينهها سوختهاند! در دل من غمها مردهاند! ...
گفت : من كه نه دريا را مي توانم با خود ببرم نه كويرت را نه اويي را كه ميگويي! درد و رنج آنقدر دارم كه اگر بودند نيز مرا احتياجي نبود! نگفتي چرا قفل زدي؟
گفتم اين قفل حكمتي دارد.قفل براي آنست كه تو از پشت بام بالا بيايي و فرشتهها تو را بر بام دلِ نظر كردهاي ببينيد و تو را رحمتي شايد!
هر چند نفهميد چه ميگويم اما بيشك بر دل او نيز نظري بود كه امشب ميهمانِ دزد قلب من باشد و با خود رحمت ببرد!

باران شبانه
باران پشت پنجره آرام نميگيرد
حجـــــمي بيرنـــــگ مرا فرا گرفته
كاش صبح ميشد و من زير باران ميرفتم
شايد خيالي بيش نيست
اما نه ...
دستانم خيس شدهاند ... ببين
تو نيز دستت را از پنجره بيرون بياور!
ديدي؟ خيس شد نه؟
كاش همه ميفهميدندكه كافي است دست خود را كمي جلوتر بريم تا او سيرابمان كند!
به نام کسی که عشق را آفرید
عاشق شدن سخت نیست ولی آشق ماندن سخت است
زندگی عشق من از 10سالگی شروع شد.
محرم بود من با شوغی که هر سال داشتم به سوی تعزیه خوانی رفتم
در آنجا من در حال تماشای تعزیه بود م. پسر عموی من ویکی از دوستام
کنار من بودن من ناگهاه چشمم به دختری افتاد که با دوستاش داشت به
تعزیه نگاه میکرد اونم به من نگاه کرد وبا کارهای بچگانش منو به بازی
گرفت منم شروع به بازی کردن کردم من میخواستم که اونهمیشه مال من باشه
سالها گذشت.........و عشق من روز به روز بیشتر میشدم. مردم با خاطر حسادت
که داشتن بامن دعوا میکردن ولی عشق من کم نمیشد ولی عشق من بیشتر میشد
من به اون نامه ها دادم ولی بینتیجه قسمش میدادم انگار که یکی نمی زاشت
که حرف دلش بزنه . یکسال بعد به شهر دیگه ای رفتن من.اون کم میدیدم و روز به روز عشقم کم میشد .سالها گذشت که منم به شهر دیگه ای رفتم اونجا تحصیل
کردم وبرگشتم .اون دختر از قلب من پاک شد من عاشق کسی دیگه شدم اون منو دوست داشت منم اونو دوست داشتم ولی خدا روز بد نیاره چون کسی به من زنگ زد که اسمش ساناز بود .بهتون میگم ساناز کی بود .من اسم یکی از دوستانم که اسمش ساناز گذاشتم روی گوشیم زنگ خورد باور کنید که من هیچوقت عشق به بازی نمیگیرم .از اون روز زندگی من با من قهر کرد اون منو به بازی گرفت حق داشت باور کنید که اون به من خیلی بی احترامی کرد ولی من کاری نداشتم میدونستم که داره تو خودش میسوزه چون عشق خیلی قدرت داره که میگن انسانونابود میکنه منو از اون دل کندم ولی نمیدونم اون چی آیا اونم از من دل کند .روز بعدش خبری به گوش من رسید فهمیدم که چند نفر منو میخواهن فکر کردم دروغ ولی انگار راست بود خدا اونو از من گرفت ولی چند نفر به من داد که خودم انتخاب کنم وهنوز موفق نشدم .
اگر عاشق شدید تا آخرش بمونید وهرگز از عاشق شدن نترسید.
تاریخ 6/9/87
![]() ![]() |
|
اگه کسی دیوونت بود، عاشقش باش ... اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش ... اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده ... اگه بهت علاقه نشون داد فقط یه لبخند بزن... این طوری وقتی همیشه یه پله ازش عقب باشی ، اگه یه وقت خسته شد و یه پله جا موند، تازه میشین مثل هم. یادمون باشه:عاشق شدن راحته این عاشق موندنه که سخته |
من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبزی ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم
در وادی کلام
در انتظار نگاه
چشم براه خواهم ماند
انتظار تنفس در هوای تو
در خیال تو

من خواهم آمد
به سرزمین مهر
به دیدارت
به دیارت
سفر خواهم کرد
ترا برای قلبم خواستگاری خواهم کرد
شاید سهم من شوی
آنگاه قلمت ،شعرت ،احساست
بوسه باران خواهم کرد
و به انتظارت تا وقت مرگ میمانم
روحم را بتو تسلیم خواهم کرد
میدانم به تو خواهم رسید
میدانم!!!





