مسافر شهر غم
مسافر.....

روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن،
تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست
؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم
،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۴ توسط ایوب
ديشب دزدي از پنجره‌ي دلم داخل آمد و من او را هراسان ديدم...
پرسيدم دزدي مگر نه؟جوابم داد: آري. همان بهتر كه نبودم!
از چهره‌ من دريافت كه بايد ادامه دهد.افزود: در دل تو چيزي نيست كه ببرم! حال تو جوابم ده...تو كه دلت خالي است چرا قفل به درِ دلت زدي؟مرا دشوارست كه از پنجره بيايم!
گفتم در دل من چيزي است كه همگان نبينند. در دل من« او » جاي دارد!در دل من محبت لانه كرده! در دل من شقايق سجده كرده! در دل من آسمان دريا شده! در دل من كوير سجاده شده! در دل من كينه‌ها سوخته‌اند! در دل من غم‌ها مرده‌اند! ...
گفت : من كه نه دريا را مي توانم با خود ببرم نه كويرت را نه اويي را كه مي‌گويي! درد و رنج آنقدر دارم كه اگر بودند نيز مرا احتياجي نبود! نگفتي چرا قفل زدي؟
گفتم اين قفل حكمتي دارد.قفل براي آنست كه تو از پشت بام بالا بيايي و فرشته‌ها تو را بر بام دلِ نظر كرده‌اي ببينيد و تو را رحمتي شايد!
هر چند نفهميد چه مي‌گويم اما بي‌شك بر دل او نيز نظري بود كه امشب ميهمانِ دزد قلب من باشد و با خود رحمت ببرد!

 

 

 

باران شبانه

شب شد ...
باران پشت پنجره آرام نمي‌گيرد
حجـــــمي بي‌رنـــــگ مرا فرا گرفته
كاش صبح مي‌شد و من زير باران مي‌رفتم
شايد خيالي بيش نيست
اما نه ...
دستانم خيس شده‌اند ... ببين
تو نيز دستت را از پنجره بيرون بياور!
ديدي؟ خيس شد نه؟
كاش همه مي‌فهميدندكه كافي است دست خود را كمي جلوتر بريم تا او سيرابمان كند!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۷ توسط ایوب

به نام کسی که عشق را آفرید

عاشق شدن سخت نیست ولی آشق ماندن سخت است

 

زندگی عشق من از 10سالگی شروع شد.

 

محرم بود من با شوغی که هر سال داشتم به سوی تعزیه خوانی رفتم

در آنجا من در حال تماشای تعزیه بود م. پسر عموی من ویکی از دوستام

کنار من بودن من ناگهاه چشمم به دختری افتاد که با دوستاش داشت به

تعزیه نگاه میکرد اونم به من نگاه کرد وبا کارهای بچگانش منو به بازی

گرفت منم شروع به بازی کردن کردم من میخواستم که اونهمیشه مال من باشه

سالها گذشت.........و عشق من روز به روز بیشتر میشدم. مردم با خاطر حسادت

که داشتن بامن  دعوا میکردن ولی عشق من کم نمیشد ولی عشق من بیشتر میشد

من  به اون نامه ها دادم ولی بینتیجه قسمش میدادم انگار که یکی نمی زاشت

که حرف دلش بزنه . یکسال بعد به شهر دیگه ای رفتن من.اون کم میدیدم و روز به روز عشقم کم میشد .سالها گذشت که منم به شهر دیگه ای رفتم اونجا تحصیل

کردم وبرگشتم .اون دختر از قلب من پاک شد من عاشق کسی دیگه شدم اون منو دوست داشت منم اونو دوست داشتم ولی خدا روز بد نیاره چون کسی به من زنگ زد که اسمش ساناز بود .بهتون میگم ساناز کی بود .من اسم یکی از دوستانم که اسمش ساناز گذاشتم روی گوشیم زنگ خورد باور کنید که من هیچوقت عشق به بازی نمیگیرم .از اون روز زندگی من با من قهر کرد اون منو به بازی گرفت حق داشت باور کنید که اون به من خیلی بی احترامی کرد ولی من کاری نداشتم میدونستم که داره تو خودش میسوزه  چون عشق خیلی قدرت داره که میگن انسانونابود میکنه منو از اون دل کندم ولی نمیدونم اون چی  آیا اونم از من دل کند .روز بعدش خبری به گوش من رسید فهمیدم که چند نفر منو میخواهن فکر کردم دروغ ولی انگار راست بود خدا اونو از من گرفت ولی چند نفر به من داد که خودم انتخاب کنم وهنوز موفق نشدم .

 

 

اگر عاشق شدید تا آخرش بمونید وهرگز از عاشق شدن نترسید.

 

 

تاریخ 6/9/87


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۷ توسط ایوب

اگه کسی دیوونت بود، عاشقش باش ... اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش ... اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده ... اگه بهت علاقه نشون داد فقط یه لبخند بزن... این طوری وقتی همیشه یه پله ازش عقب باشی ، اگه یه وقت خسته شد و یه پله جا موند، تازه میشین مثل هم.

یادمون باشه:عاشق شدن راحته این عاشق موندنه که سخته

..!!!Image and video hosting by TinyPic


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ توسط ایوب

 

 

من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبزی ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ توسط ایوب
در برزخ خیال

                                                                                     در وادی کلام

                                                   در انتظار  نگاه

 چشم براه خواهم ماند

                                                                              

انتظار تنفس در هوای تو

                                                                      در خیال تو

                                     

 من خواهم آمد 

                                                           به سرزمین مهر

به دیدارت

                                          به دیارت

                                                                                        سفر خواهم کرد

 ترا برای قلبم خواستگاری خواهم کرد

                                                                                  شاید  سهم من شوی

 آنگاه قلمت ،شعرت ،احساست

                                                                                            بوسه باران خواهم کرد

 

                                                   و به انتظارت تا وقت مرگ میمانم

 روحم را بتو تسلیم خواهم کرد

                                                   میدانم  به تو خواهم رسید

                                                                                           میدانم!!!

            (ژیلا)            ۱۰/۱۱/۲۰۰۸


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ توسط ایوب
عاشق شدن سخت نیست... عاشق ماندن هم سخت نیست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ توسط ایوب

بگذار كه بر شاخۀ اين صبح دلاويز
 بنشينم و از عشق سرودي بسرايم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبكبال
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور از آن قلۀ پر برف
آغوش كند باز  همه مهر  همه ناز
سيمرغ طلايي پر و بالي است كه چون من
از لانه برون آمده  دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است
آنجا كه سراپاي تو در روشني صبح
روياي شرابي است كه در جام بلور است
آنجا كه سحر گونۀ گلگون تو در خواب
از بوسۀ خورشيد چون برگ گل ناز است
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است
من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم كه نپويم
هر صبح در آيينۀ جادويي خورشيد
 چون مي نگرم او همه من من همه اويم
او روشني و گرمي بازار وجود است
 درسينۀ من نيز دلي گرم تر از اوست
او يك سر آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديدۀ جان محو تماشاي بهاريم
ما آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه سرمست و غزلخوان من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم

زنده یاد فریدون مشیری

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ توسط ایوب

گفتم نرو پرپر میشم

 

گفتی: میخوام رها باشم

 

گفتم: آخه عاشق شدم

 

گفتی:میخوام تنها باشم

 

گفتم: دلم

 

گفتی: بسوز

 

گفتی: یه عمری باز هنوز

 

گفتم: پس عمرم چی میشه

 

گفتی: هدر شد شب و روز

 

گفتم: آخه داغون میشم

 

گفتی: به من خوش میگذره

 

گفتم: بیا چشمام تویی

 

گفتی: آخر کی میخره

 

گفتم: منو جنس میبینی؟

 

گفتی: آره بی قیمتی

 

گفتم: یه روز کسی بودم

 

با من نکن بی حرمتی

 

گفتم: صدام میمیره باز

 

گفتی: با درد بسوز بساز

 

گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی: که از تو سیر شدم

 

گفتم: تمنا میکنم

 

گفتی: میخوام خردت کنم

 

گفتم: بیا بشکن تنو

 

گفتی: فراموش کن منو


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ توسط ایوب
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ توسط ایوب

سلام معشوق من

دیشب که برای تو قلم به دست شده بودم شب میلاد تو بود. شوق امروز که تولدت باشد خواب را از چشمانم دزدیده بود تا اینکه این دو بیت را برایت نوشتم.

شـب میـلاد تـو خـوابی به چشمـانم نمی آیـد

از ایـن پس از نگـاهـم بوی بـارانی نمی آیـد

مرا ترسی دگر از درد و بند وقفل وزندان نیست

به جـرم عـاشقـی یـاری به زنـدانـی نمی آیـد

***

نمیدانم آسمان را دیشب دیدی یا نه... قرص ماه دیشب کامل بود... ماه حال و روز خوبی نداشت. با ماه به صحبت نشستم و از او علت احوالش را جویا شدم. انگار در حسرت دیدار روی ماه تو بود...

ماه شبهای تنهایی ام

خورشید فروزان صبح زندگانی ام

امروز صبح تولدت را با هم گذراندیم... دوست داشتم با خامه های کیک روی صورتت نقاشی کنم. هنوز هم طعم نگاهت روی چشمانم صدا میکند.

تولدت مبارک عزیزم... به امید صد سالگی ات در کنار هم...

و پایان.... دوستت دارم

دلم گردش میخواد

اینجا هوا افتابیه سرده ولی افتابی

خیلی دلم میخواد دست پسرم رو بگیرم با هم بریم تو خیابونها بچرخیم

ولی نمیدونم چرا رفتن بیرون برام انقدر سخته

همش دلم میخواد با شوهری برم اونم کار داره

تازه دیشب ساعت ۱۰  اومد خونه

انقدر حوصلم سر رفته که نگو

ادم وقتی تو کشور خودش نیست این مشکلات رو داره دیگه

اگه الان اونجا بودم حتما"یه سری میرفتم خونه مامانم وای خدا تا حالا بعد از ازدواجم  این اتفاق نیوفتاده

من ۳ روز بعد از عروسیم اومدم اینجا

خیلی اولاش سخت بود بچه که نداشتم هر روز اینجا برام یه سال میگذشت البته سالی یکی دوبار می یایم اما فقط ۲ هقته اونم نصفش رو دعوتیم اینور اونور سر جمع ۲ یا ۳ روز مامانم رو میبینم

البته درسته که شوهری برام از هیچ چیز کم نمیداشت کلی مسافرت میبرد خرید میکرد  و میگفت هر چه قدر دلت میخواد به مامانت اینها زنگ بزن ولی بازم برام خیلی سخت بود

تا اینکه ناز نازیم اومد و من و از تنهایی در آوررد ببین از چی به چیها رسیدم

خوب دلم گرفته بود خواستم درد و دل کنم

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ توسط ایوب

اسلایدر