ديشب دزدي از پنجرهي دلم داخل آمد و من او را هراسان ديدم...
پرسيدم دزدي مگر نه؟جوابم داد: آري. همان بهتر كه نبودم!
از چهره من دريافت كه بايد ادامه دهد.افزود: در دل تو چيزي نيست كه ببرم! حال تو جوابم ده...تو كه دلت خالي است چرا قفل به درِ دلت زدي؟مرا دشوارست كه از پنجره بيايم!
گفتم در دل من چيزي است كه همگان نبينند. در دل من« او » جاي دارد!در دل من محبت لانه كرده! در دل من شقايق سجده كرده! در دل من آسمان دريا شده! در دل من كوير سجاده شده! در دل من كينهها سوختهاند! در دل من غمها مردهاند! ...
گفت : من كه نه دريا را مي توانم با خود ببرم نه كويرت را نه اويي را كه ميگويي! درد و رنج آنقدر دارم كه اگر بودند نيز مرا احتياجي نبود! نگفتي چرا قفل زدي؟
گفتم اين قفل حكمتي دارد.قفل براي آنست كه تو از پشت بام بالا بيايي و فرشتهها تو را بر بام دلِ نظر كردهاي ببينيد و تو را رحمتي شايد!
هر چند نفهميد چه ميگويم اما بيشك بر دل او نيز نظري بود كه امشب ميهمانِ دزد قلب من باشد و با خود رحمت ببرد!
پرسيدم دزدي مگر نه؟جوابم داد: آري. همان بهتر كه نبودم!
از چهره من دريافت كه بايد ادامه دهد.افزود: در دل تو چيزي نيست كه ببرم! حال تو جوابم ده...تو كه دلت خالي است چرا قفل به درِ دلت زدي؟مرا دشوارست كه از پنجره بيايم!
گفتم در دل من چيزي است كه همگان نبينند. در دل من« او » جاي دارد!در دل من محبت لانه كرده! در دل من شقايق سجده كرده! در دل من آسمان دريا شده! در دل من كوير سجاده شده! در دل من كينهها سوختهاند! در دل من غمها مردهاند! ...
گفت : من كه نه دريا را مي توانم با خود ببرم نه كويرت را نه اويي را كه ميگويي! درد و رنج آنقدر دارم كه اگر بودند نيز مرا احتياجي نبود! نگفتي چرا قفل زدي؟
گفتم اين قفل حكمتي دارد.قفل براي آنست كه تو از پشت بام بالا بيايي و فرشتهها تو را بر بام دلِ نظر كردهاي ببينيد و تو را رحمتي شايد!
هر چند نفهميد چه ميگويم اما بيشك بر دل او نيز نظري بود كه امشب ميهمانِ دزد قلب من باشد و با خود رحمت ببرد!

باران شبانه
شب شد ...
باران پشت پنجره آرام نميگيرد
حجـــــمي بيرنـــــگ مرا فرا گرفته
كاش صبح ميشد و من زير باران ميرفتم
شايد خيالي بيش نيست
اما نه ...
دستانم خيس شدهاند ... ببين
تو نيز دستت را از پنجره بيرون بياور!
ديدي؟ خيس شد نه؟
كاش همه ميفهميدندكه كافي است دست خود را كمي جلوتر بريم تا او سيرابمان كند!
باران پشت پنجره آرام نميگيرد
حجـــــمي بيرنـــــگ مرا فرا گرفته
كاش صبح ميشد و من زير باران ميرفتم
شايد خيالي بيش نيست
اما نه ...
دستانم خيس شدهاند ... ببين
تو نيز دستت را از پنجره بيرون بياور!
ديدي؟ خيس شد نه؟
كاش همه ميفهميدندكه كافي است دست خود را كمي جلوتر بريم تا او سيرابمان كند!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۷ توسط ایوب
