تمام خاطره اعجاز مي كند ، بي تو
طلوع درد مرا ساز مي كند ، بي تو
غروب كرد ستاره و شب پر از تاريك
و باز ماه خوشي ناز مي كند ، بي تو
شكسته سقف زمستان ، بهار با تأخير
شكوفه مي دهد آغاز مي كند ، بي تو
گذر نكرد نگاهي و چشم شب با اشك
مرا به فاجعه همساز مي كند ، بي تو
تمام شد نفس پلكهاي تنهايي
و روح خسته كه پرواز مي كند ، بي تو
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست

روز ها میروند
تمام بودن هایت نیز...
زندگی محو می شود
تمام تعلق هایم نیز...
مینشینم در پس همان پنجره خاك گرفته
با مشتی خاطره
رنگشان میكنم
كلمه به كلمه!!!
...
منتظر
منتظر باریدن یادت...
حضرت باران! کویرهای تشنه را دریاب که ریشه هایشان خشکیده است...
حضرت باران! چشم های کشاورز، به دست های بی منت توست....
ببار بر این کوچه ها که تشنه عدالت علوی اند!
حضرت باران! نسیم سحر، عاشقمان کرده است به بوی تو؛ کی خواهی بارید؟
کی خواهی آمد تا جشن باران بگیریم؟
«آیا زمان آن نرسیده بر این زمین مرده بباری؟»
اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش که آداب نجوا نمىدانم.
عمرى است که اشک هایم را در کوره حسرت ها انباشتهام و
انتظار جمعهاى را مىکشم که جویبار ظهورت از پشت کوههاى غیبت سرازیر شود،
تا آن کوزه و آن حسرت ها را به آن دریا بریزم و سبکبار تن خستهام را در زلال آن بشویم.
مىدانم که تو جمعهها را خوب مىشناسى و هر عصر آدینه خود در گوشهاى اشک مىریزى.
گر بر کَنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟؟؟
