دوباره سیب بچین حوا ....
بگذار از
اینجا هم بیرونمان کنند...
خسته ام ...
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیداکنید سجده میکنم...
بگذار از
اینجا هم بیرونمان کنند...
خسته ام ...
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیداکنید سجده میکنم...

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۱/۰۵/۰۶ توسط طلسم قاصدک
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
Love means….
Oh I don't understand this mean…
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
Love means….
Oh I don't understand this mean…
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۲۲ توسط طلسم قاصدک
"سکوت نیست. حرف هم نیست. چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها"دیگر کلمات قادر به بازگویی هراس های شبانه ام نیستند
دیگر در سکوت نگاه هیچ کس ، به دنبال تبرئه اینچنین عشقی نخواهم گشت
و در انجماد لحظه های تنهایی با تمنای ماندن ، خورشید را به طلیعه صبح هدیه خواهم کرد
من از سرزمینی می آیم که ایمان ننگ آورترین فاجعه زمان است
من در آسمانی پرواز را تجربه کرده ام که تمامی ذراتش ،
نفسهای ماندگار زمین خوردگان مغمومی بود که هوای پریدن در سر داشتند
و بر خاکی پای میگذارم
که مویه فاحشگانش در پس پرده های دست ساز این خیمه شب بازان ، انکار میشود
در نگاه کودکانش یاد هیچ تبسمی زنده نیست
دستان زمانش را بریده اند تا در خفای این هرزه گردان
هیچ کلامی از عشق نوشته نشود
خاک بر سر می نهم و دل را بر خاک
تا ننگ نیامدن بهار را به هر نا اهل دلی بازگو نکنم
گوش کن : برای خاطر توست که آواز سر می دهم...
دیگر در سکوت نگاه هیچ کس ، به دنبال تبرئه اینچنین عشقی نخواهم گشت
و در انجماد لحظه های تنهایی با تمنای ماندن ، خورشید را به طلیعه صبح هدیه خواهم کرد
من از سرزمینی می آیم که ایمان ننگ آورترین فاجعه زمان است
من در آسمانی پرواز را تجربه کرده ام که تمامی ذراتش ،
نفسهای ماندگار زمین خوردگان مغمومی بود که هوای پریدن در سر داشتند
و بر خاکی پای میگذارم
که مویه فاحشگانش در پس پرده های دست ساز این خیمه شب بازان ، انکار میشود
در نگاه کودکانش یاد هیچ تبسمی زنده نیست
دستان زمانش را بریده اند تا در خفای این هرزه گردان
هیچ کلامی از عشق نوشته نشود
خاک بر سر می نهم و دل را بر خاک
تا ننگ نیامدن بهار را به هر نا اهل دلی بازگو نکنم
گوش کن : برای خاطر توست که آواز سر می دهم...

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۹ توسط طلسم قاصدک
میدانم دریا بی انتهاست
در انتهایش تنها قرص خونینی پیداست
بزرگی اش
بی انتهایی اش
تو را شگفت میدارد
اکنون که تنها صدای موجها
میشوند همدم تنهایی من
و میخواهند جای تورابرایم بگیرند
نمیدانم
دریای من تویی
که این دریای بی انتها
چگونه توانم گویم
بی تو برایم زیباست؟؟




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۹ توسط طلسم قاصدک
دیدی تا حالا اگه کسی رو دوست داشته باشی دلت
نمیاد اذیتش کنی ؟
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی ؟
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی
حتی اگه بره و همه چیزو با خودش ببره
حتی اگه از اون فقط ، های های گریه های شبانت بمونه
و عطر آخرین نگاهش . . . .
حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه
دیدی ؟
هر گوشه و کنار شهر هروقت کسی از کنارت رد می شه که
بوی عطرش رو میده چه حالی می شی ؟
برمی گردی و به اون رهگذر نگاه می کنی تا مطمئن بشی
نمیاد اذیتش کنی ؟
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی ؟
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی
حتی اگه بره و همه چیزو با خودش ببره
حتی اگه از اون فقط ، های های گریه های شبانت بمونه
و عطر آخرین نگاهش . . . .
حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه
دیدی ؟
هر گوشه و کنار شهر هروقت کسی از کنارت رد می شه که
بوی عطرش رو میده چه حالی می شی ؟
برمی گردی و به اون رهگذر نگاه می کنی تا مطمئن بشی
خودش نبوده
.jpg)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۶ توسط طلسم قاصدک
دستها بالا بود
هر کس سهم خودش را می طلبید
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
ولی نوبت من که رسید !
سهم من یخ زده بود !
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ !
پاسخ یک حسرت !
سهم من کوچک بود قد انگشتانم ...
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا
ته دلتنگی ها ...
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

تقديم به عشقم ....
دوستت دارم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۰ توسط طلسم قاصدک
