مسافر شهر غم
مسافر.....
  

دستها بالا بود

هر کس سهم خودش را می طلبید

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید !

سهم من یخ زده بود !

سهم من چیست مگر؟ 

یک پاسخ !

پاسخ یک حسرت !

سهم من کوچک بود قد انگشتانم ...

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا

ته دلتنگی ها ...

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

تقديم به عشقم ....

دوستت دارم 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۰ توسط طلسم قاصدک
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر