مسافر شهر غم
مسافر.....
سلام به همه گی یک سایت جدید زدم برای دانلود حتما دیدن کنیدwww.bia2downlod008.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۸ توسط ایوب
هیچ وقت اون لحظات از خاطرم پاک نمیشه .چه روزایی بود.مگه میشه یادم بره..؟! ممکنه تاریخ تولدم و فراموش کنم اما اون و هرگز ...!خیلی دوستش داشتم.نه ...... عاشقش بودم .دیوونه وار براش میمردم.همیشه توی بغل هم بودیم از هم جدایی نداشیتم.چه شب هایی رو که توی آغوش هم به صبح نرسوندیم..!لباش خیلی شیرین بود.دوست داشتم لیس بزنم لباشو .اما اون همیشه لبام و گاز میگرفت.دستام و می انداختم توی موهای طلاییش میکشیدم پایین.یک لطافت و نرمی خاصی داشت ودقیقا مثل پوست بدنش.سفید مثل گل یاس.قدش از من کوتاه تر بود.روی 2 تا پاش می ایستاد قد بلندی میکرد که ببوسمش.اما من محکم میگرفتمش توی بغلم میچرخوندمش تا از خنده غش کنه.چشماش مثل دو سنگ قیمتی بود.رنگ خاکستری خیلی زیبایی بود مثل چشمای گربه اغلب توی بغلم میگرفتمش فشارش میدادم.تنش گرمای خاصی داشت.اوایل وقتی میبوسیدمش لپاش گل می انداخت. چقدر خجالتی بود.منم یه گاز آبدار از لپش میگرفتم.چه روزای خوشی رو که با هم نبودیم.یه روز نشسته بودیم روی یک تخته سنگ لبه ساحل داشتیم با هم حرف میزدیم .از آینده میگفتیم. از بچه ها مون ، خونه و زندگی و... .ناگهان دیدم از بینیش خون میاد.خیلی جا خوردم.اومدم پاکش نم نذاشت.ترس برم داشت.با خودم گفتم نکنه کاریش شده...؟!چند لحظه بعدسرش از روی شونم افتاد.خیلی بی حال بود.دیگه بدنش مثل همیشه داغ نبود.لباش سرخ نبود...طراوت پوستش مثل سابق نبود.با صدای گرفته گفت : « ببخشید که نمیتونم توی آرزوهات شریک باشم .» این و گفت و چشم خاکستریش و بسته شد.داشتم دیوونه میشدم..داد زدم..اسمش و صدا زدم اما فایده نداشت.اشکهای من بی تاثیر بود.اصلا باورم نمیشد.عشق من ...زندگی من... مرده...!
دیگه پیشم نیست.دیگه باهام حرف نمیزنه.منو تنها گذاشته.گره انگشتاش از دستم رها شده بود .اون رفته و من موندم تک و تنها با غمها...!نمیخواستم زنده باشم. جسد سردش و برداشتم اما انگار یک دنیا سنگینی روی شونم بود.رفتم سمت دریا...رفتم جلو.تا زانو رفتم توی آب.همین جور جلوتر رفتم آب تا سینم بالا اومده بود.با عشق زندگیم داشتیم به سمت قلب دریا میرفتیم ... من هم ضربان قلبم به 1.2 رسیده بود...اصلا زندگی دیگه برام معنایی نداشت.نفهمیدم چی شد...؟! چرا عشقم به قلب دریا رفت و من به به غرق غم ها ...! لعنتی ها من و از آب نجات دادن...! نذاشتن منم برم.من زنده موندم با خاطراتش و اون رفت با یادگارش.
اصلا چرا اون بیماری آشغال اومد سراغش ؟! چرا این ایدز سوهان روح من شد ...؟!

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۱۲/۲۷ توسط ایوب
http://sites.google.com/site/vaneshani/Home/noroz5.jpg

بـیامد شاهد شیرین نوروز / بنازم سفره ای هفت سین نوروز

پیشا پیش عیدتون مبارک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۶ توسط ایوب
خدا گفت: ليلي يك ماجراست. ماجرايي آكنده از من.
ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند.
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت : ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخ ي شدن.
شيطان گفت: خواستن است گرفتن وتملك.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود
مجنون زيستني از نوع ديگر را برگزيد. و ميدانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۶ توسط ایوب

 

 

 

 

سکوتم صدای تو...

 

 

 

 

هوایم هوای تو...

 

 

 

 

دلتنگیم برای تو...

 

 

 

تنهایم بیاد تو...

 

 

 

زندگیم فدای تو...

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۱۲/۲۰ توسط ایوب
 

شوخی شوخی

    چشم های تو

    کار دست دلم داد

من

جدی جدی

عاشق تو شده ام


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۹ توسط ایوب

پارو بزن پارو بزن قایقت را

به آرامی در مسیر رودخانه

شاد و بی خیال

که زندگی رویایی بیش نیست .

پارو بزن پارو بزن قایقت را

از میان فاضلاب های سمی

شاد و بی خیال

با لبخند

پارو بزن پارو بزن قایقت را

به آرامی در مسیر روخانه

و به مواد شیمیایی

که آب را به رنگ سبز در می آورند نگاه کن

پارو بزن پارو بزن قایقت را

از میان روغن های ریخته

شاد و بی خیال

به راستی خوش نمی گذرد ؟

پارو بزن پارو بزن قایقت را

به آرامی در مسیر لجن زار

به ماهی های کوچک

که میمیرند و روی آب شناور می شوند نگاه نکن .

ما فقط پارو میزنیم پارو میزنیم قایقمان را

به آرامی از میان پلیدی ها.

و هیچکس هیچکس هیچکس ،هیچکس

حتی ذره ای به این موضوع اهمیت نمی دهد .

پارو بزن ،پارو بزن قایقت را

به آرامی در مسیر رودخانه

شاد و بی خیال

   که زندگی رویایی بیش نیست


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۲ توسط ایوب

تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن


بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش


زیبا و زشتش پای
توست


تقدیر
را باور نکن


تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی


از نو دوباره رسم
کن


تصویر را
باور نکن


خالق تو را شاد آفرید


آزاد آزاد
آفرید


پرواز
کن تا آرزو


زنجیر را باور نکن
...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۰ توسط ایوب
روز عشاق مبارک

   

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۳ توسط ایوب

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۳ توسط ایوب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۳ توسط ایوب

 


اینقدر غرق در شکارند که نمیدانند خود طعمه شده اند.....!

خسته ام....!

خسته ام از نامردی ها،از دورنگی ها،از هوای آلوده دود و دروغ.....!

میروم....!

میروم تا بدانی هستم.....!

تو هستی....!

در رویاهایم....!

در قلبم.....!

میروم تا رنگ خوشبختی را ببینی......!

دیگر جایی برای بغض نسیت.....!

زمان گریه کردن است......!

اما......؟

اما با کدامین چشم.......؟

جداییمان به خاطر توست......!

دلم هوای فردا را دارد......!

رفتم،رفتم تا از دور خوش بختی تو را ببینم،تا هر کار کنم تا چشمانت غرق شادی باشد،و فقط از دور....!

سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت کنم!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۳ توسط ایوب
عید مبعث بر همگان مبارک.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۳ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر