هیچ وقت اون لحظات از خاطرم پاک نمیشه .چه روزایی بود.مگه میشه یادم بره..؟! ممکنه تاریخ تولدم و فراموش کنم اما اون و هرگز ...!خیلی دوستش داشتم.نه ...... عاشقش بودم .دیوونه وار براش میمردم.همیشه توی بغل هم بودیم از هم جدایی نداشیتم.چه شب هایی رو که توی آغوش هم به صبح نرسوندیم..!لباش خیلی شیرین بود.دوست داشتم لیس بزنم لباشو .اما اون همیشه لبام و گاز میگرفت.دستام و می انداختم توی موهای طلاییش میکشیدم پایین.یک لطافت و نرمی خاصی داشت ودقیقا مثل پوست بدنش.سفید مثل گل یاس.قدش از من کوتاه تر بود.روی 2 تا پاش می ایستاد قد بلندی میکرد که ببوسمش.اما من محکم میگرفتمش توی بغلم میچرخوندمش تا از خنده غش کنه.چشماش مثل دو سنگ قیمتی بود.رنگ خاکستری خیلی زیبایی بود مثل چشمای گربه اغلب توی بغلم میگرفتمش فشارش میدادم.تنش گرمای خاصی داشت.اوایل وقتی میبوسیدمش لپاش گل می انداخت. چقدر خجالتی بود.منم یه گاز آبدار از لپش میگرفتم.چه روزای خوشی رو که با هم نبودیم.یه روز نشسته بودیم روی یک تخته سنگ لبه ساحل داشتیم با هم حرف میزدیم .از آینده میگفتیم. از بچه ها مون ، خونه و زندگی و... .ناگهان دیدم از بینیش خون میاد.خیلی جا خوردم.اومدم پاکش نم نذاشت.ترس برم داشت.با خودم گفتم نکنه کاریش شده...؟!چند لحظه بعدسرش از روی شونم افتاد.خیلی بی حال بود.دیگه بدنش مثل همیشه داغ نبود.لباش سرخ نبود...طراوت پوستش مثل سابق نبود.با صدای گرفته گفت : « ببخشید که نمیتونم توی آرزوهات شریک باشم .» این و گفت و چشم خاکستریش و بسته شد.داشتم دیوونه میشدم..داد زدم..اسمش و صدا زدم اما فایده نداشت.اشکهای من بی تاثیر بود.اصلا باورم نمیشد.عشق من ...زندگی من... مرده...!
دیگه پیشم نیست.دیگه باهام حرف نمیزنه.منو تنها گذاشته.گره انگشتاش از دستم رها شده بود .اون رفته و من موندم تک و تنها با غمها...!نمیخواستم زنده باشم. جسد سردش و برداشتم اما انگار یک دنیا سنگینی روی شونم بود.رفتم سمت دریا...رفتم جلو.تا زانو رفتم توی آب.همین جور جلوتر رفتم آب تا سینم بالا اومده بود.با عشق زندگیم داشتیم به سمت قلب دریا میرفتیم ... من هم ضربان قلبم به 1.2 رسیده بود...اصلا زندگی دیگه برام معنایی نداشت.نفهمیدم چی شد...؟! چرا عشقم به قلب دریا رفت و من به به غرق غم ها ...! لعنتی ها من و از آب نجات دادن...! نذاشتن منم برم.من زنده موندم با خاطراتش و اون رفت با یادگارش.
اصلا چرا اون بیماری آشغال اومد سراغش ؟! چرا این ایدز سوهان روح من شد ...؟!
دیگه پیشم نیست.دیگه باهام حرف نمیزنه.منو تنها گذاشته.گره انگشتاش از دستم رها شده بود .اون رفته و من موندم تک و تنها با غمها...!نمیخواستم زنده باشم. جسد سردش و برداشتم اما انگار یک دنیا سنگینی روی شونم بود.رفتم سمت دریا...رفتم جلو.تا زانو رفتم توی آب.همین جور جلوتر رفتم آب تا سینم بالا اومده بود.با عشق زندگیم داشتیم به سمت قلب دریا میرفتیم ... من هم ضربان قلبم به 1.2 رسیده بود...اصلا زندگی دیگه برام معنایی نداشت.نفهمیدم چی شد...؟! چرا عشقم به قلب دریا رفت و من به به غرق غم ها ...! لعنتی ها من و از آب نجات دادن...! نذاشتن منم برم.من زنده موندم با خاطراتش و اون رفت با یادگارش.
اصلا چرا اون بیماری آشغال اومد سراغش ؟! چرا این ایدز سوهان روح من شد ...؟!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۱۲/۲۷ توسط ایوب
