مسافر شهر غم
مسافر.....

 


اینقدر غرق در شکارند که نمیدانند خود طعمه شده اند.....!

خسته ام....!

خسته ام از نامردی ها،از دورنگی ها،از هوای آلوده دود و دروغ.....!

میروم....!

میروم تا بدانی هستم.....!

تو هستی....!

در رویاهایم....!

در قلبم.....!

میروم تا رنگ خوشبختی را ببینی......!

دیگر جایی برای بغض نسیت.....!

زمان گریه کردن است......!

اما......؟

اما با کدامین چشم.......؟

جداییمان به خاطر توست......!

دلم هوای فردا را دارد......!

رفتم،رفتم تا از دور خوش بختی تو را ببینم،تا هر کار کنم تا چشمانت غرق شادی باشد،و فقط از دور....!

سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت کنم!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۳ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر