مسافر شهر غم
مسافر.....

به نام کسی که عشق را آفرید

عاشق شدن سخت نیست ولی آشق ماندن سخت است

 

زندگی عشق من از 10سالگی شروع شد.

 

محرم بود من با شوغی که هر سال داشتم به سوی تعزیه خوانی رفتم

در آنجا من در حال تماشای تعزیه بود م. پسر عموی من ویکی از دوستام

کنار من بودن من ناگهاه چشمم به دختری افتاد که با دوستاش داشت به

تعزیه نگاه میکرد اونم به من نگاه کرد وبا کارهای بچگانش منو به بازی

گرفت منم شروع به بازی کردن کردم من میخواستم که اونهمیشه مال من باشه

سالها گذشت.........و عشق من روز به روز بیشتر میشدم. مردم با خاطر حسادت

که داشتن بامن  دعوا میکردن ولی عشق من کم نمیشد ولی عشق من بیشتر میشد

من  به اون نامه ها دادم ولی بینتیجه قسمش میدادم انگار که یکی نمی زاشت

که حرف دلش بزنه . یکسال بعد به شهر دیگه ای رفتن من.اون کم میدیدم و روز به روز عشقم کم میشد .سالها گذشت که منم به شهر دیگه ای رفتم اونجا تحصیل

کردم وبرگشتم .اون دختر از قلب من پاک شد من عاشق کسی دیگه شدم اون منو دوست داشت منم اونو دوست داشتم ولی خدا روز بد نیاره چون کسی به من زنگ زد که اسمش ساناز بود .بهتون میگم ساناز کی بود .من اسم یکی از دوستانم که اسمش ساناز گذاشتم روی گوشیم زنگ خورد باور کنید که من هیچوقت عشق به بازی نمیگیرم .از اون روز زندگی من با من قهر کرد اون منو به بازی گرفت حق داشت باور کنید که اون به من خیلی بی احترامی کرد ولی من کاری نداشتم میدونستم که داره تو خودش میسوزه  چون عشق خیلی قدرت داره که میگن انسانونابود میکنه منو از اون دل کندم ولی نمیدونم اون چی  آیا اونم از من دل کند .روز بعدش خبری به گوش من رسید فهمیدم که چند نفر منو میخواهن فکر کردم دروغ ولی انگار راست بود خدا اونو از من گرفت ولی چند نفر به من داد که خودم انتخاب کنم وهنوز موفق نشدم .

 

 

اگر عاشق شدید تا آخرش بمونید وهرگز از عاشق شدن نترسید.

 

 

تاریخ 6/9/87


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۷ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر