مسافر شهر غم
مسافر.....

دلم گردش میخواد

اینجا هوا افتابیه سرده ولی افتابی

خیلی دلم میخواد دست پسرم رو بگیرم با هم بریم تو خیابونها بچرخیم

ولی نمیدونم چرا رفتن بیرون برام انقدر سخته

همش دلم میخواد با شوهری برم اونم کار داره

تازه دیشب ساعت ۱۰  اومد خونه

انقدر حوصلم سر رفته که نگو

ادم وقتی تو کشور خودش نیست این مشکلات رو داره دیگه

اگه الان اونجا بودم حتما"یه سری میرفتم خونه مامانم وای خدا تا حالا بعد از ازدواجم  این اتفاق نیوفتاده

من ۳ روز بعد از عروسیم اومدم اینجا

خیلی اولاش سخت بود بچه که نداشتم هر روز اینجا برام یه سال میگذشت البته سالی یکی دوبار می یایم اما فقط ۲ هقته اونم نصفش رو دعوتیم اینور اونور سر جمع ۲ یا ۳ روز مامانم رو میبینم

البته درسته که شوهری برام از هیچ چیز کم نمیداشت کلی مسافرت میبرد خرید میکرد  و میگفت هر چه قدر دلت میخواد به مامانت اینها زنگ بزن ولی بازم برام خیلی سخت بود

تا اینکه ناز نازیم اومد و من و از تنهایی در آوررد ببین از چی به چیها رسیدم

خوب دلم گرفته بود خواستم درد و دل کنم

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر