مسافر شهر غم
مسافر.....

بگذار كه بر شاخۀ اين صبح دلاويز
 بنشينم و از عشق سرودي بسرايم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبكبال
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور از آن قلۀ پر برف
آغوش كند باز  همه مهر  همه ناز
سيمرغ طلايي پر و بالي است كه چون من
از لانه برون آمده  دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است
آنجا كه سراپاي تو در روشني صبح
روياي شرابي است كه در جام بلور است
آنجا كه سحر گونۀ گلگون تو در خواب
از بوسۀ خورشيد چون برگ گل ناز است
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است
من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم كه نپويم
هر صبح در آيينۀ جادويي خورشيد
 چون مي نگرم او همه من من همه اويم
او روشني و گرمي بازار وجود است
 درسينۀ من نيز دلي گرم تر از اوست
او يك سر آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديدۀ جان محو تماشاي بهاريم
ما آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه سرمست و غزلخوان من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم

زنده یاد فریدون مشیری

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر