مسافر شهر غم
مسافر.....
دلم لرزید ، می دونستم که هیچوقت از ذهنم پاک نمی شی

می دونستم فقط از کنارم می ری

فقط جسمت می ره

ولی همیشه یادت باهام هست ، همیشه از دوریت زجر می کشم

هر لحظه که میگذره بیشتر جای خالیتو احساس می کنم

بیشتر به بودنت محتاج میشم

ـــــــــ!

خیلی داغونم خیلی

کاش نرفته بودی .....

کاش ....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۷ توسط ایوب
  دیدی تا حالا اگه کسی رو دوست داشته باشی دلت

  نمیاد ا‌‌ذیتش کنی ؟

  دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی ؟

  دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی 

  حتی اگه بره و همه چیزو با خودش ببره 

  حتی اگه از اون فقط ، های های گریه های شبانت بمونه

  و عطر آخرین نگاهش . . . .

  حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه 

  دیدی ؟

  هر گوشه و کنار شهر هروقت کسی از کنارت رد می شه که

  بوی عطرش رو میده چه حالی می شی ؟ 

  برمی گردی و به اون رهگذر نگاه می کنی تا مطمئن بشی

  خودش نبوده




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۶ توسط طلسم قاصدک

امشب تا ابد بر حافظه تاریخی من حک خواهد شد روزی که تمام وجود خویش، غرور خویش و آنچه که به نام من از دیرباز می شناختم را در زباله دان ندانم کاریم ریختم و به باد دادم. شبی که از من هیچ نماند جز تکه گوشت متعفنی که هر سگ ولگردی، کفتار بی رحمی، و یا هر درنده وحشی گرسنه ای هر از گاهی به تیغ دندانی و یا نیش زبانی لطف خویش بر من می نمایاند و نه اکنون که سگانش وحشی تر و جلاد تر از  گذشته از دیر بازنیز چنین بود.

یلدا بیا که از خویش سیرم و تنها به تو می اندیشم تویی که می دانی کیستم و به کجا می روم و چه اندازه تنهایم و به تو محتاج! یلدایم! مپسند هر وحشی بی دردی زخم لاعلاجی بر پیکر پر زخم زبانم بگذارد. آنچنانکه گذاشتند و آنگه بر ان خندیدند. گفتم امسال همان سالی است که وعده ام می دادی و افسوس که هر سال به امید همان سال ....

وای بر من  وای ! امشب چه شبی است. شب قربانی و اعدام! شب فریاد! شب بیداد! وای بر من وای تو هم دیدی چشمت روشن. تو بر آن خندیدی؟ شادباش! خوش باش به هرای پر از کین کثیف و چهره پر رنگ و لعابت. ولی امشب طناب دار و اعدام! یک دو سه و تو اولین قربانی من! خیالم راحت که نیستی در قلبم! تو و تو و ... هم به درک! اکنون به سروقت تو می آیم ببخشید شما حضرت آقا خدای ماها بسه آقا؟ یا بیشتر بخوریم؟ ولی امشب تمام است تو هم اعدامی و اما تو با صندلی الکتریکی! بدرود تو دیگر نیستی. آخیش!! به به چه کشت و کشتاری! چه قلب پاکی که در آن هیچ مزاحمی نیست، هیچ نامردی و هیچ جنس کثیفی. اینک  که نه قیدی نه بندی نه خاری نه یاری و دگر آزادی،  خوب نگاه کن که نخواهی اعدام را دوباره آغاز کنی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۵ توسط ایوب
 می خواستم زندگی کنم  راهم را بستند
ستایش کردم گفتند خرافات است
عاشق شدم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۵ توسط ایوب
  

دستها بالا بود

هر کس سهم خودش را می طلبید

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید !

سهم من یخ زده بود !

سهم من چیست مگر؟ 

یک پاسخ !

پاسخ یک حسرت !

سهم من کوچک بود قد انگشتانم ...

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا

ته دلتنگی ها ...

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

تقديم به عشقم ....

دوستت دارم 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۰ توسط طلسم قاصدک
                                                     وقتی دیگر نبود
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
(دکتر علی شریعتی)

 

www.cloobmusic.com عکس های عاشقانه دختر و پسر, عکس بوسه های عاشقانه

 

girl&boy

             نمیدونم چی جوری بهت بگم که بی تو زندگی و نفس کشیدن مفهومی نداره

     دوست دارم


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۵ توسط ایوب
کاش سراب خیالم با آب به پایان می رسید
کاش طناب نجاتم رنگ خون نداشت 

کاش سهم من ازاین راه کوتاه خاطره بود

به رنگ آبی آسمان
کاش نگاهم راپرنمی کردم ازگل رز
تمام راه رابه محبت اون باغبونی رفتم
که یک روز گل محبت رانشانم داد
می نویسم:
به ياد روزهای انتظار
به یاد لحظه هاي فراق
به ياد چشمهای اشکبار
به ياد سینه هاي داغدار
می نویسم:
به ياد خلوت هاي غمبار
به ياد غروب هاي دلگیر
وطلوع حسرت بار
به ياد الهه ی پاک نجابت!
از تمام قصه های خود پر کشیده ام
وقتی که فرصت ماندن گذشته است 
وقتی که از سکوت دلتنگ لحظه ها
تابوت مرگ به خانه ی من باز گشته است 
باید برای همیشه بمانم در این غروب؟
باید که غصه وغم را صدا کنم ؟
باید که غرق در لحظه ی دلتنگیم شوم؟
نه هرگز چنین نخواهم کرد 
من خواهم ماند زیرا.....

دربن بست هم راه آسمان بازاست







نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۳/۱۴ توسط ایوب
این وبلاگ به زودی تغیر خواهد کرد لطفا نظرات خود را اعلام کنید که بهته چه وبلاگی تاسیس کنم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۱ توسط ایوب
سلام دوستان ایشالا موفق باشید واسم دعا کنید امتحانتم قبول بشم..چون خیلی سختن.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۴ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر