مسافر شهر غم
مسافر.....

امشب تا ابد بر حافظه تاریخی من حک خواهد شد روزی که تمام وجود خویش، غرور خویش و آنچه که به نام من از دیرباز می شناختم را در زباله دان ندانم کاریم ریختم و به باد دادم. شبی که از من هیچ نماند جز تکه گوشت متعفنی که هر سگ ولگردی، کفتار بی رحمی، و یا هر درنده وحشی گرسنه ای هر از گاهی به تیغ دندانی و یا نیش زبانی لطف خویش بر من می نمایاند و نه اکنون که سگانش وحشی تر و جلاد تر از  گذشته از دیر بازنیز چنین بود.

یلدا بیا که از خویش سیرم و تنها به تو می اندیشم تویی که می دانی کیستم و به کجا می روم و چه اندازه تنهایم و به تو محتاج! یلدایم! مپسند هر وحشی بی دردی زخم لاعلاجی بر پیکر پر زخم زبانم بگذارد. آنچنانکه گذاشتند و آنگه بر ان خندیدند. گفتم امسال همان سالی است که وعده ام می دادی و افسوس که هر سال به امید همان سال ....

وای بر من  وای ! امشب چه شبی است. شب قربانی و اعدام! شب فریاد! شب بیداد! وای بر من وای تو هم دیدی چشمت روشن. تو بر آن خندیدی؟ شادباش! خوش باش به هرای پر از کین کثیف و چهره پر رنگ و لعابت. ولی امشب طناب دار و اعدام! یک دو سه و تو اولین قربانی من! خیالم راحت که نیستی در قلبم! تو و تو و ... هم به درک! اکنون به سروقت تو می آیم ببخشید شما حضرت آقا خدای ماها بسه آقا؟ یا بیشتر بخوریم؟ ولی امشب تمام است تو هم اعدامی و اما تو با صندلی الکتریکی! بدرود تو دیگر نیستی. آخیش!! به به چه کشت و کشتاری! چه قلب پاکی که در آن هیچ مزاحمی نیست، هیچ نامردی و هیچ جنس کثیفی. اینک  که نه قیدی نه بندی نه خاری نه یاری و دگر آزادی،  خوب نگاه کن که نخواهی اعدام را دوباره آغاز کنی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۵ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر