مسافر شهر غم
مسافر.....

اكاكورا كاكوسو، استاد ژاپني ،گفت:«وقتي به همراهان خود مي‌نگريد،سعي ‌كنيد خود را ببينيد.»

Okakura Kakuso, Japanese teacher, said: "When you look your peers, try to see yourself".

 شاگردي گفت:«اما اين خود پسندانه نيست؟ اگر هميشه فقط به خود فكر كنيم،هرگز خيري را كه ديگران مي‌توانند عرضه كنند نمي‌بينيم.»

A student said: "But, it is selfishly, isn’t it? If we always think about ourselves, we never see the services that the others present".

كاكوسو پاسخ داد:

Kakuso replied:

«كاش آدمي هميشه بتواند خير ديگران را ببيند.

"I wish human can see the other's services.

اما در حقيقت، وقتي به ديگري نگاه مي‌كنيم،فقط به دنبال نقايص او مي‌گرديم.

But, infact, when we look at the others, we just browse their defects.

 مي‌كوشيم شر او را بيابيم،زيرا مي‌خواهيم بهتر از او بنظر برسيم.

We just try to find their defects, because we want to look better than them.

هرگز آنها را نمي‌بخشيم،زيرا فكر مي‌كنيم هرگز بخشيده نخواهيم شد.

We never forgive them, because we think we won't be forgiven.

مي‌توانيم با كلمات تلخ آنها را آزار دهيم و فكر مي‌كنيم آنچه مي‌گوييم حقيقت است.

We can annoy them with bad words and we think what we say is real.

اما در حقيقت فقط مي‌خواهيم خود را پنهان كنيم.

But really we just hide ourselves

به غرور پناه مي‌بريم تا هيچ كس نتواند شكنندگي ما را دريابد.

We take refuge in pride to prevent others find out our weakness.

براي همين هر بار درباره‌ي برادرتان قضاوت مي‌كنيد،آگاه باشيد كه خود شما به دادگاه كشيده مي‌شويد..»

For this reason, any time you judge about your brother

 Be Aware! You yourself are taken to the court..."


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۳ توسط ایوب
You came into my life and you saved me I gave up on love and happiness thought it wasn't for me... I remember the first time we kissed I was so scared.. Scared to fall in love again scared of the pain that can come with being in love.. I had built walls around my heart that I never thought anyone would be able to tear down.. You never gave up on me, and you chipped away the walls that I had built .. I know that I have not made things easy for you and for that I am sorry.. But when I look in your eyes I know that I don't ever want to loose you, I feel safe there.. When you hold me in your arms I don't ever want you to let me go
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۳ توسط ایوب
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

قلب

قلب

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۲ توسط ایوب

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۲ توسط ایوب

اینو ببین عزیزمن

 

 

 

من موندم به پای عشق تو اما تو گفتی از پیشم برو

رفتم تا قلبت اروم بگیره یاد تو هرگز از دل نمیره

کشتم قلبمرو تو دستای تو یادم نمیره اون حرفای تو

گفتی که میری باور نکردمبا من بمون دورت بگردم

کاش میشد یک عمربا من بمونی کاش میشد قدر عشقو بدونی

کاش میشد حسمرو تو بخونی میمیرم روزی که با من نمونی

یک لحظه چشماتو روهم بزاراسمم رو عشقم رو یادت بیار

میگفتی عشقت عشق نمیشه چی شد که منو بردی از یاد

کشتم قلبمرو تو دستای تو یادم نمیره اون حرفای تو


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب

تقدیم به تو عشقم

 

 

 

تو یک قطره از خدایی تو همون بودیو هستی و هستی

که میخوام براش بمیرم از خدا خواستم همیشه پیش تو اروم بگیرم

تو واسم دنیای عشقی تو تموم لحظه هامی تازه

میشه روحو جونم وقتی که تو پا به پامی از خدا میخوام همیشه که کناره

تو بمونم  شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوزم وقتی چشمات گریه میکرد

ارزوم بود که بمیرم کاش بودم کنارت ای گل تا که درداتو بگیرم

تو یک قطره از خدایی

 

 

نه ما از هم جدا نمیشیم

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر كسي ديوونت بود تو عاشقش باش…اگر عاشقت باشه تو دوستش داشته باش…اگر دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده…اگر بهت علاقه نشون داد فقط لبخند بزن…اينطوري وقتي هميشه يك پله ازش عقب باشي اگر يه وقت خسته شد و يك پله جا موند تازه ميشين مثل هم

 

 

 

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسی كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

 

 

 

مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه

 

 

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

بگوئید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت***ولی آن را نشناخت***مهربون بود ولی مهر نورزید***طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد***در آبگیر قلبش جنب و جوش بود***ولی کسی بدان راه نیافت***در زندگی احساس تنهایی نمود***ولی هرگز دل به کسی نداد***وخلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
قدر دست هايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را و تازه فهميدم چه شكوهي دارد... ايستادن بر روي دو پا آن لحظه كه...به زمين خوردم!!!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.

اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می دانی که

 چه چیزی برایت بهترین است.

با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی,

 همه روزهای عمرت را زیسته ای

هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو.

هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا

 بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.

با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.

سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است.

سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.

رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری.

زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
عشق من دروغ نیست
 
عشق آن نیست که یک دل را به صد یار دهی!
عشق آن است که صد دل را به یک یار بدهی!
همه می گویند شقایق ها هرگز نمی میرند!
تا مرگ همه شقایق ها دوستت دارم
و بهای آن هرچه که باشد، باشد. من آنرا می پردازم!!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب

دوستت دارم

     

           حتي اگر قرار باشد

                   

                        شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت

 

تمام پس كوچه ها را

                     

                        زير باران، قدم بزنم.

 

                                      مرا فراموش مكن.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود


مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

هر کي دلتو شکوند صداشو در نيار، يه روز دلش ميشکنه و صداش در مياد..

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب

سلام عشق من

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.

وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.

 وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. 

وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته.

 وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند.   

وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است.

ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم

ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم

من ميتوانم ! ميشود!آرام تلقين ميکنم

حالم نه اصلاً خوب نيست تا بعد بهتر ميشوم

فکري براي اين دل آرام غمگين ميکنم

من ميپذيرم رفته اي و برنميگردي همين..!

خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم

کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست

اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
پسرك داشت مثل هر روز از سر كارش به خونه بر ميگشت تو دلش گفت امروز از اين كوچه برم شايد نزديكتر باشه

تو كوچه كه قدم گذاشت ناگهان چشمش به اسم كوچه افتاد (كوچه شقايق) با خودش گفت چه اسم قشنگي روي كوچه گذاشتن تو همين فكرا

بود كه چشمش خيره شد به دختري كه از روبرو ميومد سر جاش موند اونقدر دخترك زيبا بود كه يه دل نه صد دل عاشقش شد خلاصه هر روز

كارش اين بود كه از اون كوچه رد بشه تا اونو همون ساعت بتونه ببينه گاهي دخترك دير ميومد اما اون سر كوچه به انتظارش ميموند تا اون بياد يه

روز بالاخره تصميم گرفت تا بهش بگه وقتي دختر اومد پريد جلوشو گفت سلام خانم دخترك نگاهش كردو گفت سلام يه مغازه دار هم داشت

اونا رو نگاه ميكرد

پسرك شروع كرد داستان هر روزه خودشو بهش گفت و در آخر گفت من شما رو از جونم بيشتر دوست دارم دخترك تا اينو شنيد كمي خيره به

پسرك نگاه كرد كم كم اشك تو چشماش حلقه زد و دوان دوان برگشت تا به خونه بره پسرك مات مونده بود كه چرا اون اين كارو كرد

از اون روز دخترك هر موقع پسر رو ميديد بغض ميكردو با سرعت بر ميگشت به خونه پسرك هم يه روز دنبالش كرد تا ادرسشو پيدا كنه

خلاصه ادرس اون كه فهميد هر روز ميرفت جلوي خونشون منتظر ميموند دخترك هم از پنجره اونو نيگاه ميكرد و گريه ميكرد

يه روز پسرك تصميم گرفت بره در خونشونو از سوالشو بپرسه ولي وقتي در خونه دخترك رسيد ديد خونه اونا عزاداريه با خودش گفت طفلي

شايد كسيشو از دست داده ولي وقتي اعلانيه اي كه روي در بود رو خوند چشمش به اسم شقايق افتاد يه هو دلش لرزيد ندونست چرا

اما بي جهت گريه ش گرفت ناگهان پيره مردي از در خونه بيرون اومد بعد از تسليت گفتن به اهل خونه اومد و دست گذاشت رو شونه ي پسركو

گفت ميدونم دوستش داشتي ولي ميدوني چرا اون از تو فرار ميكرد پسرك با گريه گفت نه چرا

پيره مرد ادامه داد اخه اون سرطان خون داشت نميخواست تو بهش عادت كني پسرك بغض كردو با گريه شروع كرد به دويدن به طرف خونه تو راه

زير لب ميخوند:


وقتي كه رفتي از پيشم
بال وپر دلم شكست
سنگيني سكوت غم
رو شونه ي دلم نشست

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
  اولی برای بودنت

   دومی برای دیدنت

   سومی برای بوسیدنت

در اخر هر سه را خاموش کردم واسه در اغوش گرفتنت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگه هیچکس رو مثل اون دوست نداشته باشی

واز کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید هیچ وقت هیچ کس

تو رو به اندازه ی اون دوست نداشته باشه

 

 

 

وقتی تشنه میشی اب میخوری

وقتی خسته میشی میخوابی

وقتی برق میره شمع روشن میکنی

وقتی دکمه لباسته کنده میشه اونو میدوزی

وقتی مدادت تموم میشه اونو میتراشی

وقتی عاشق میشی هیچ کاری نمیتونی بکنی

 

یک نکته

هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره

تو چشاش نگاه کن تا عشقو بتونی تو چشاش ببینی

اگه نگاهت کرد بدون که عاشقته

اگه خجالت کشید برات میمیره

اگه سرشو انداخت پایین ویک لحظه رفت تو فکر بدون . بدون تو میمیره

اگه سرشو انداخت پایین و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
دوست دارم ف


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۸ توسط ایوب
تنها
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۱ توسط ایوب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۱ توسط ایوب
بندر عباس
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۱ توسط ایوب
i love you (f)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۰ توسط ایوب

 تندیسی از عشق برایت خواهم ساخت تا نشانی باشد

 

 از شکوه و عظمت یک عشق واقعی ...

 

 در این دوره و زمونه که لیلی و مجنون ها مصلحتی اند

 

 تو را دور از هر گونه مصلحت ، عاشقانه می پرستم.

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر