مسافر شهر غم
مسافر.....
پسرك داشت مثل هر روز از سر كارش به خونه بر ميگشت تو دلش گفت امروز از اين كوچه برم شايد نزديكتر باشه

تو كوچه كه قدم گذاشت ناگهان چشمش به اسم كوچه افتاد (كوچه شقايق) با خودش گفت چه اسم قشنگي روي كوچه گذاشتن تو همين فكرا

بود كه چشمش خيره شد به دختري كه از روبرو ميومد سر جاش موند اونقدر دخترك زيبا بود كه يه دل نه صد دل عاشقش شد خلاصه هر روز

كارش اين بود كه از اون كوچه رد بشه تا اونو همون ساعت بتونه ببينه گاهي دخترك دير ميومد اما اون سر كوچه به انتظارش ميموند تا اون بياد يه

روز بالاخره تصميم گرفت تا بهش بگه وقتي دختر اومد پريد جلوشو گفت سلام خانم دخترك نگاهش كردو گفت سلام يه مغازه دار هم داشت

اونا رو نگاه ميكرد

پسرك شروع كرد داستان هر روزه خودشو بهش گفت و در آخر گفت من شما رو از جونم بيشتر دوست دارم دخترك تا اينو شنيد كمي خيره به

پسرك نگاه كرد كم كم اشك تو چشماش حلقه زد و دوان دوان برگشت تا به خونه بره پسرك مات مونده بود كه چرا اون اين كارو كرد

از اون روز دخترك هر موقع پسر رو ميديد بغض ميكردو با سرعت بر ميگشت به خونه پسرك هم يه روز دنبالش كرد تا ادرسشو پيدا كنه

خلاصه ادرس اون كه فهميد هر روز ميرفت جلوي خونشون منتظر ميموند دخترك هم از پنجره اونو نيگاه ميكرد و گريه ميكرد

يه روز پسرك تصميم گرفت بره در خونشونو از سوالشو بپرسه ولي وقتي در خونه دخترك رسيد ديد خونه اونا عزاداريه با خودش گفت طفلي

شايد كسيشو از دست داده ولي وقتي اعلانيه اي كه روي در بود رو خوند چشمش به اسم شقايق افتاد يه هو دلش لرزيد ندونست چرا

اما بي جهت گريه ش گرفت ناگهان پيره مردي از در خونه بيرون اومد بعد از تسليت گفتن به اهل خونه اومد و دست گذاشت رو شونه ي پسركو

گفت ميدونم دوستش داشتي ولي ميدوني چرا اون از تو فرار ميكرد پسرك با گريه گفت نه چرا

پيره مرد ادامه داد اخه اون سرطان خون داشت نميخواست تو بهش عادت كني پسرك بغض كردو با گريه شروع كرد به دويدن به طرف خونه تو راه

زير لب ميخوند:


وقتي كه رفتي از پيشم
بال وپر دلم شكست
سنگيني سكوت غم
رو شونه ي دلم نشست

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر