مسافر شهر غم
مسافر.....
سلام دوستان

رو حذف نکنن

اومدم یه چیزی بگم که می دونم با گفتنش خیلی ها ناراحت می شن. بعضی

 سلام دوستان

اومدم یه چیزی بگم که می دونم با گفتنش خیلی ها ناراحت می شن. بعضی ها هم خوشحال میشن

اومدم بگم دارین همتون از دستم راحت میشین البته شايد تا يه مدتي پس زیادم خوشحال یا ناراحت نشین

بهر حال برا همتون آرزوی سلامتی میکنم دعا میکنم همه به اونی که توی دلشونه برسن . شما هم برا من دعا کنین. اینو ازتون خواهش میکنم

راستی ازتون می خوام یه قولی بهم بدین قول بدین هیچوقت فراموشم نکنین با اینکه می دونم اونقدر اینجا هم شیطونی کردم که اگه زورم بزنین نمی تونین فراموشم کنین . درسته مگه نه؟

دیگه اینکه اگه خوبی ، بدی ( که مطمئنن دیدین) ازم دیدین حلالم کنین . اگه توی این وب یا هر جای دیگه با کسی بد حرف زدم ، بهش بی احترامی کردم ، یا حرفش رو نفهمیدم، ازش معذرت می خوام .واقعا من قصد بی احترامی به کسی رو نداشتم شاید به صلاح بعضی ها بوده و در واقع لازم بوده . بهر حال امیدوارم اگه خطایی از من سر زده شماها به بزرگی خودتون ببخشین که بخشش از بزرگان است

راستی می خوام این روز آخر از چند نفر تشکر کنم

از آدمایی که خیلی به من لطف داشتن . فکر نکنم احتیاجی باشه ازشون اسمی ببرم چون خودشون میدونن

اميدوارم روزی برسه بتونم همه ی لطف هایی رو که در حقم کردین رو جبران کنم براتون همیشه دعا میکنم

هیچوقت هیچکدومتون رو فراموش نمیکنم . دیگه رفع زحمت می کنم

دلم برا همتون تنگ میشه به خدا راست میگم  اگه شماها هم یه موقع دلتنگ شدین اولن دعا کنین این یه مدتي كه نيستم زودتر تموم بشه که برگردم می خوام بعد یه مدت تو همین وبلاگ شروع کنم ولی اگه خدا بخواد این دفعه با خاطرات دانشگاه فکر کنم این خاطرات جالبتر باشن . اونم برا من

بیشتر دوست دارم توی مثلا آخرین پست همه ی دوستایی که تا حالا پیدا کردم نظر بدن حتی اونایی که ازم دلخورن من از همه معذرت خواهی کردم حالا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .من می خوام حتما نظراتشون رو ببینم به عنوان آخرین خواسته . خواستم رو رد نکنین

 سلام دوستان

اومدم یه چیزی بگم که می دونم با گفتنش خیلی ها ناراحت می شن. بعضی ها هم خوشحال میشن

اومدم بگم دارین همتون از دستم راحت میشین البته شايد تا يه مدتي پس زیادم خوشحال یا ناراحت نشین

بهر حال برا همتون آرزوی سلامتی میکنم دعا میکنم همه به اونی که توی دلشونه برسن . شما هم برا من دعا کنین. اینو ازتون خواهش میکنم

راستی ازتون می خوام یه قولی بهم بدین قول بدین هیچوقت فراموشم نکنین با اینکه می دونم اونقدر اینجا هم شیطونی کردم که اگه زورم بزنین نمی تونین فراموشم کنین . درسته مگه نه؟

دیگه اینکه اگه خوبی ، بدی ( که مطمئنن دیدین) ازم دیدین حلالم کنین . اگه توی این وب یا هر جای دیگه با کسی بد حرف زدم ، بهش بی احترامی کردم ، یا حرفش رو نفهمیدم، ازش معذرت می خوام .واقعا من قصد بی احترامی به کسی رو نداشتم شاید به صلاح بعضی ها بوده و در واقع لازم بوده . بهر حال امیدوارم اگه خطایی از من سر زده شماها به بزرگی خودتون ببخشین که بخشش از بزرگان است

راستی می خوام این روز آخر از چند نفر تشکر کنم

از آدمایی که خیلی به من لطف داشتن . فکر نکنم احتیاجی باشه ازشون اسمی ببرم چون خودشون میدونن

اميدوارم روزی برسه بتونم همه ی لطف هایی رو که در حقم کردین رو جبران کنم براتون همیشه دعا میکنم

هیچوقت هیچکدومتون رو فراموش نمیکنم . دیگه رفع زحمت می کنم

دلم برا همتون تنگ میشه به خدا راست میگم  اگه شماها هم یه موقع دلتنگ شدین اولن دعا کنین این یه مدتي كه نيستم زودتر تموم بشه که برگردم می خوام بعد یه مدت تو همین وبلاگ شروع کنم ولی اگه خدا بخواد این دفعه با خاطرات دانشگاه فکر کنم این خاطرات جالبتر باشن . اونم برا من

بیشتر دوست دارم توی مثلا آخرین پست همه ی دوستایی که تا حالا پیدا کردم نظر بدن حتی اونایی که ازم دلخورن من از همه معذرت خواهی کردم حالا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .من می خوام حتما نظراتشون رو ببینم به عنوان آخرین خواسته . خواستم رو رد نکنین

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق
ننشيند بلبت
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم
آب شو، « آه » مگو
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد
و همين سكه سيمين سپيد
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
 خويش در راه نفاق 
 دوست در كار فريب 
 آشنا بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد

 راستی از هکر های عزیز خواهشمندم انصاف داشته باشن و این وب رو حذف نکنن

 راستی از هکر های عزیز خواهشمندم انصاف داشته باشن و این وب رو حذف نکنن

 ها هم خوشحال میشن

اومدم بگم دارین همتون از دستم راحت میشین البته شايد تا يه مدتي پس زیادم خوشحال یا ناراحت نشین

بهر حال برا همتون آرزوی سلامتی میکنم دعا میکنم همه به اونی که توی دلشونه برسن . شما هم برا من دعا کنین. اینو ازتون خواهش میکنم

راستی ازتون می خوام یه قولی بهم بدین قول بدین هیچوقت فراموشم نکنین با اینکه می دونم اونقدر اینجا هم شیطونی کردم که اگه زورم بزنین نمی تونین فراموشم کنین . درسته مگه نه؟

دیگه اینکه اگه خوبی ، بدی ( که مطمئنن دیدین) ازم دیدین حلالم کنین . اگه توی این وب یا هر جای دیگه با کسی بد حرف زدم ، بهش بی احترامی کردم ، یا حرفش رو نفهمیدم، ازش معذرت می خوام .واقعا من قصد بی احترامی به کسی رو نداشتم شاید به صلاح بعضی ها بوده و در واقع لازم بوده . بهر حال امیدوارم اگه خطایی از من سر زده شماها به بزرگی خودتون ببخشین که بخشش از بزرگان است

راستی می خوام این روز آخر از چند نفر تشکر کنم

از آدمایی که خیلی به من لطف داشتن . فکر نکنم احتیاجی باشه ازشون اسمی ببرم چون خودشون میدونن

اميدوارم روزی برسه بتونم همه ی لطف هایی رو که در حقم کردین رو جبران کنم براتون همیشه دعا میکنم

هیچوقت هیچکدومتون رو فراموش نمیکنم . دیگه رفع زحمت می کنم

دلم برا همتون تنگ میشه به خدا راست میگم  اگه شماها هم یه موقع دلتنگ شدین اولن دعا کنین این یه مدتي كه نيستم زودتر تموم بشه که برگردم می خوام بعد یه مدت تو همین وبلاگ شروع کنم ولی اگه خدا بخواد این دفعه با خاطرات دانشگاه فکر کنم این خاطرات جالبتر باشن . اونم برا من

بیشتر دوست دارم توی مثلا آخرین پست همه ی دوستایی که تا حالا پیدا کردم نظر بدن حتی اونایی که ازم دلخورن من از همه معذرت خواهی کردم حالا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .من می خوام حتما نظراتشون رو ببینم به عنوان آخرین خواسته . خواستم رو رد نکنین

 سلام دوستان

اومدم یه چیزی بگم که می دونم با گفتنش خیلی ها ناراحت می شن. بعضی ها هم خوشحال میشن

اومدم بگم دارین همتون از دستم راحت میشین البته شايد تا يه مدتي پس زیادم خوشحال یا ناراحت نشین

بهر حال برا همتون آرزوی سلامتی میکنم دعا میکنم همه به اونی که توی دلشونه برسن . شما هم برا من دعا کنین. اینو ازتون خواهش میکنم

راستی ازتون می خوام یه قولی بهم بدین قول بدین هیچوقت فراموشم نکنین با اینکه می دونم اونقدر اینجا هم شیطونی کردم که اگه زورم بزنین نمی تونین فراموشم کنین . درسته مگه نه؟

دیگه اینکه اگه خوبی ، بدی ( که مطمئنن دیدین) ازم دیدین حلالم کنین . اگه توی این وب یا هر جای دیگه با کسی بد حرف زدم ، بهش بی احترامی کردم ، یا حرفش رو نفهمیدم، ازش معذرت می خوام .واقعا من قصد بی احترامی به کسی رو نداشتم شاید به صلاح بعضی ها بوده و در واقع لازم بوده . بهر حال امیدوارم اگه خطایی از من سر زده شماها به بزرگی خودتون ببخشین که بخشش از بزرگان است

راستی می خوام این روز آخر از چند نفر تشکر کنم

از آدمایی که خیلی به من لطف داشتن . فکر نکنم احتیاجی باشه ازشون اسمی ببرم چون خودشون میدونن

اميدوارم روزی برسه بتونم همه ی لطف هایی رو که در حقم کردین رو جبران کنم براتون همیشه دعا میکنم

هیچوقت هیچکدومتون رو فراموش نمیکنم . دیگه رفع زحمت می کنم

دلم برا همتون تنگ میشه به خدا راست میگم  اگه شماها هم یه موقع دلتنگ شدین اولن دعا کنین این یه مدتي كه نيستم زودتر تموم بشه که برگردم می خوام بعد یه مدت تو همین وبلاگ شروع کنم ولی اگه خدا بخواد این دفعه با خاطرات دانشگاه فکر کنم این خاطرات جالبتر باشن . اونم برا من

بیشتر دوست دارم توی مثلا آخرین پست همه ی دوستایی که تا حالا پیدا کردم نظر بدن حتی اونایی که ازم دلخورن من از همه معذرت خواهی کردم حالا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .من می خوام حتما نظراتشون رو ببینم به عنوان آخرین خواسته . خواستم رو رد نکنین

 راستی از هکر های عزیز خواهشمندم انصاف داشته باشن و این وب رو حذف نکنن

 راستی از هکر های عزیز خواهشمندم انصاف داشته باشن و این وب رو حذف نکنن


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
 
 

 تقــدیــم به خــودم کــه هیــچم و پوچـم و تنــهایــم

  تنـــــها به دنــیا میــای

  تنــــهایـــی بزرگــــــ میــشی

  تنــــهایــــی مــــدرسه مـــیری

  تنــــهایـــی پـــارک مــیری

  تنــــهایــی عاشـــق مـیــشی

  تنـــــهایـــی میـــخندی

  تنـــهایـــی اشــک میـــریــزی

  تنـــهایی زیــر بـــارون میـــری

  تنـــهایی زنـدگــی میــکـنی

  تنـــهایی تنـــها میـشی

  تنــهایی از دنیـــا میـــری

  امـــیــد همـیشه تنـــها بوده هست و مــی مـاند و مــیمیرد...

  اميـدوارم كــه هـيج كس تنــها نمـــونــه و تنـــهــا نــشه

تنهاترین  تنهای  تنهایم

  دنیــا را نگــه داریـــد ...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم          کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم


آب می‌خواهم ، سرابم می‌دهند                عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند


خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                   از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟


خنجری بر قلب بیمارم زدند                         بی گناه بودم و دارم زدند


دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد                  یک شبه بیداد آمد ، داد شد


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام              تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام


عشق اگر اینست مرتد می شوم         خوب اگر اینست من بد می شوم


بس کن ای دل نابسامانی بس است        کافرم دیگر مسلمانی بس است


در میان خلق سردرگم شدم                      عاقبت آلوده مردم شدم


بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم            هر چه در دل داشتم رو می کنم


نیستم از مردم خنجر بدست                 بت پرستم بت پرستم بت پرست


بت پرستم، بت پرستی کار ماست         چشم مستی تحفه ی بازار ماست


درد می بارد چو لب تر می کنم              طالعم شوم است باور می کنم


من که با دریا تلاطم کرده ام                  راه دریا را چرا گم کرده ام؟


قفل غم بر درب سلولم مزن!              من خودم خوش‌باورم گولم مزن!


من نمی گویم که خاموشم مکن            من نمی گویم فراموشم مکن


من نمی گویم که با من یار باش              من نمی گویم مرا غم خوار باش


من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است           گفتن اما هیچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شیرین! شاد باش                دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما یاری نبود                      قصه هایم را خریداری نبود!!!


وای! رسم شهرتان بیداد بود                    شهرتان از خون ما آباد بود


از درو دیوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شومتان                  خسته از همدردی مسمومتان


اینهمه خنجر، دل کس خون نشد             این همه لیلی، کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان                  بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام                    بویی از فرهاد دارد تیشه ام


عشق از من دورو پایم لنگ بود               قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود                  تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!                    فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!                     هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!


هیچ کس اشکی برای ما نریخت                  هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنیست                 حال من از این و آن پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم                        گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت                       یک غزل آمد که حالم را گرفت:



                        "ما ز یاران چشم یاری داشتیم


                     خود غلط بود آنچه می پنداشتیم "


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
 

ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم

من دیگه خسته شدم از این همه تنهایی

کاشکی هیچ وقت به دنیا نمیومدم

ای کاش میمردم !!!!!!!

آخه خدا جونم مگه یه نفر چقدر میتونه این همه تنهایی و غریبی و تحمل کنه

خدایا نکنه توهم منو فراموش کردی ؟

آخه مگه من چه گناهی کردم که اینجوری باید تقاص شو پس بدم

چرا آخه باید رسم دنیا اینجوری باشه ؟

من مي دونستم با چي بايد خودمو خلاص كنم

ولي من نمردم !

آره من نمردم

ولي از فردا يه مرده ي زنده ام

يه مرده زنده كه فقط نفس ميكشه همين !

كاش باورم ميكرد


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
 

جمله هايي از خودم

اگر زندگي را زيبا ببيني هيچ غمي نمي تواند ديوار شيشه اي دلت را بشكند و روحت را بيازارد

سيب زندگي را گاز بزن و آب حيات و گواراي عاشقي را سر بكش تا به اوج قله هاي سعادت برسي آنگاه پاك شوي و نفس بكشي از هواي آزاد به خدا رسيدن

براي رسيدن و عاشق بودن هميشه فرصت هست اما اگر قلبي را شكستي بدان كه شايد هيچگاه فرصتي براي بازگشت نمانده باشد

زيبايي عشق در رسيدن به خداست هرگاه در وجود عشقت به خدا رسيدي براي جاودانگي آن عشق ، هيچگاه فراموشش نكن

سبز باش اما نه آنقدر سبز كه آبي آسمان را فراموش كني

آبي باش اما نه آنقدر آبي كه سرخي گلهاي سرخ عشق را از ياد ببري

شيشه اي باش اما نه آنقدر شيشه اي كه با هر نفسي بشكني

هميشه به فكر پايان باش اما نه آنقدر كه آغاز را فراموش كني

با خودت و تمام دنيا صادق باش حتي اگر دنيا با تو صادق نباشد

بيقرار دلي باش كه بيقرارت باشد

آشفته حال دلي باش كه آشفته حالت باشد

چشم انتظار چشمي باش كه نگرانت باشد

عاشق قلبي باش كه هواخواه تو باشد

تو را ميان شعرهايم جستجو مي كنم اما درون قلبم مي يابمت

فرسنگها را يكي پس از ديگري سپري كن تا به جاده اي برسي كه نور حقيقت آن جاده تو را به آن سوي سرزمين عشق و جاودانگي برساند آنگاه است كه به آرامشي ابدي خواهي رسيد

آبي باش مثل آسمان

سبز باش مثل سبزه زارها

سرخ باش مثل گل سرخ

زرد و نوراني باش مثل آفتاب

اما سخت باش مثل كوه

تا هيچ غمي نتواند

سرو قامتت را در هم بشكند

هر لحظه و هر اتفاق زندگي

تجربه اي است براي ساختن روح

و امتحان اراده انسان

پس قدر تك تك لحظه هاي

زندگي و عمرت را بدان

و از فرصت هاي طلائي عمرت

حداكثر استفاده را داشته باش

از غمها ، شكستها و حوادث تلخ زندگي، پلي بساز براي رسيدن به آرامش و خوشبختي

سعي كن هميشه صبور و آرام باشي حتي در برابر سخت ترين ناملايمتي ها ، زيرا داشتن آرامش و صبر ، كليد حل تمامي مشكلات است

فرزانه


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

مگه..... مگه عاشق نشدی

 مست دقایق نشدی

تا حالا واسه کسی مثله یه لایق نشدی

 مگه آدم نبودی قصه ی هر غم نبودی

 تو برای عاشقا شعر دمادم نبودی

ولی من خاکی و سادم به شکوه عشق بادم

 تو گفتی تو یه هیچی به زیره پاهات افتادم

ولی من فرهاد پیرم همیشه کوه و می بینم

 یاد شیرین که می افتم سر تا پا خاکه زمینم

 من یه ققئوس دیوونه که همه چیز و می دونه

 می دونم شعله ی عشقت پرها مو می سوزونه

 مگه عاشق نبودی مست دقایق نبودی

تا حالا واسه کسی مثله یه لایق نبودی

تو نخواستی که ببینی که چی بودم و چی هستم

تو بدون به خاطر تو عشقمو من می پرستم

 اگه پروانه شدم واسه ی شمع چشات بود

 اگه دیوونه شدم واسه ی رنگ لبات بود

چی شده دلت می سوزه واسه ی نگاه من نیست

 واسه ی عشق تو عاشق هیچ چیزی شعله ی تن نیست

 بی خیال شو برو بابا نذار شعرامو بخونی

 توی خود سوزی قلبم قصه ی منو بدونی

فکر من نباش دوباره تو نباش

 مثه ستاره که تو آسمونه عشقش همیشه فکر فراره...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 21:17 توسط مسافر شهر غم | نظر بدهيد


 مگه.....

 مگه عاشق نشدی
 مست دقایق نشدی
 تا حالا واسه کسی
 مثله یه لایق نشدی
 
 مگه آدم نبودی
 قصه ی هر غم نبودی
 تو برای عاشقا
 شعر دمادم نبودی
 
 ولی من خاکی و سادم
 به شکوه عشق بادم
 تو گفتی تو یه هیچی
 به زیره پاهات افتادم

 ولی من فرهاد پیرم
 همیشه کوه و می بینم
 یاد شیرین که می افتم
 سر تا پا خاکه زمینم

 من یه ققئوس دیوونه
 که همه چیز و می دونه
 می دونم شعله ی عشقت
 پرها مو می سوزونه


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

منتظرتمااااا

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت می شد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو می رساندم... بدون تو عاشقی برایم عذا

جمله هايي از خودم

اگر زندگي را زيبا ببيني هيچ غمي نمي تواند ديوار شيشه اي دلت را بشكند و روحت را بيازارد

سيب زندگي را گاز بزن و آب حيات و گواراي عاشقي را سر بكش تا به اوج قله هاي سعادت برسي آنگاه پاك شوي و نفس بكشي از هواي آزاد به خدا رسيدن

براي رسيدن و عاشق بودن هميشه فرصت هست اما اگر قلبي را شكستي بدان كه شايد هيچگاه فرصتي براي بازگشت نمانده باشد

زيبايي عشق در رسيدن به خداست هرگاه در وجود عشقت به خدا رسيدي براي جاودانگي آن عشق ، هيچگاه فراموشش نكن

سبز باش اما نه آنقدر سبز كه آبي آسمان را فراموش كني

آبي باش اما نه آنقدر آبي كه سرخي گلهاي سرخ عشق را از ياد ببري

شيشه اي باش اما نه آنقدر شيشه اي كه با هر نفسي بشكني

هميشه به فكر پايان باش اما نه آنقدر كه آغاز را فراموش كني

با خودت و تمام دنيا صادق باش حتي اگر دنيا با تو صادق نباشد

بيقرار دلي باش كه بيقرارت باشد

آشفته حال دلي باش كه آشفته حالت باشد

چشم انتظار چشمي باش كه نگرانت باشد

عاشق قلبي باش كه هواخواه تو باشد

تو را ميان شعرهايم جستجو مي كنم اما درون قلبم مي يابمت

فرسنگها را يكي پس از ديگري سپري كن تا به جاده اي برسي كه نور حقيقت آن جاده تو را به آن سوي سرزمين عشق و جاودانگي برساند آنگاه است كه به آرامشي ابدي خواهي رسيد

آبي باش مثل آسمان

سبز باش مثل سبزه زارها

سرخ باش مثل گل سرخ

زرد و نوراني باش مثل آفتاب

اما سخت باش مثل كوه

تا هيچ غمي نتواند

سرو قامتت را در هم بشكند

هر لحظه و هر اتفاق زندگي

تجربه اي است براي ساختن روح

و امتحان اراده انسان

پس قدر تك تك لحظه هاي

زندگي و عمرت را بدان

و از فرصت هاي طلائي عمرت

حداكثر استفاده را داشته باش

از غمها ، شكستها و حوادث تلخ زندگي، پلي بساز براي رسيدن به آرامش و خوشبختي

سعي كن هميشه صبور و آرام باشي حتي در برابر سخت ترين ناملايمتي ها ، زيرا داشتن آرامش و صبر ، كليد حل تمامي مشكلات است

فرزانه

ب است

می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود

می دانم که نمی دانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بی صدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

... طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه بی نیازش....

این ترانه یا شعری که دارم مینویسم برای تیتراژ برنامه ماه عسله که محسن یگانه خونده البته نمیدونم شاعرش کیه !! بخونینش خیلی دل نشینه...

  من و در گیر خودت کن              تا جهانم زیر و رو شه

     تا سکوت هر شب من              با هجومت رو به رو شه

        بی هوا بدون مقصد                سمت طوفان  تومیرم

           من و درگیر خودت کن                 تا که آرامش بگیرم

            باخیال  تو هنوزم                     مثل هر روز و همیشه

             هر شب حافظه من                        پر تصویر تو میشه

               با من غریبگی نکن         با من که در گیر تو ام

                 چشماتو از من بر ندار      من مات تصویر تو ام

      تو همین جایی همیشه            با تو شب شکل یه رویاست

             آخرین نقطه دنیا                  تو جهان من همین جاست

                تو همین جایی و هر روز               من به تنهایی دچارم

                     من و نزدیک خودم کن             تا تو رو  یادم  بیارم

خدا عاقبت همه مارو ختم به خیر کنه....خیلی دلم میخواد منو با خودش در گیر کنه....خیلی دلم میخواد تموم کارام رنگ و بوش خدایی بشه ...خیلی دلم میخواد بر گردم به آغوشش...خیلی دلم میخواد فقط..فقط و فقط از خود خودش بخوام نه کس دیگه....

خیلی دلم میخواد....


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
 

 

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش :


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ..آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و من وتو

نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو

بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه

به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دل دیگه بدونه
که با وفایی که با صفایی

از این خسته دل پروا نکن
مرا بیش از این رسوا نکن

الهی بمونی با مهربونی جدایی نگیری قدرم بدونی
که دنیا نداره وفایی

بمون بر سر پیمون من
تو بازی نکن با جون من

که دنیا سراب نقشی بر آب دو روز جوانی مثل حباب
نیرزه به یک رنج و آهی


به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و من وتو

نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو

بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه

به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دل دیگه بدونه
که با وفایی که با صفایی


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

هر وقت خدا تو را به لب پرتگاهی هدایت کرد ، برو ... چون یا تو را از پشت می گیرد یا به تو پرواز کردن رو یاد می ده ....


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو و هستی تورا نیز نابود می کند

بگذار گرمی عشق را حس نکنی تا معنی خاکستر عشق را نیز بدانی ...

اما ....

اما اگر عاشق شدی تنها یکی را دوست بدار ، تنها برای یک نفرعشقی پاک و آسمانی داشته باش !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 12:13 توسط مسافر شهر غم | نظر بدهيد


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

کودکان احساس جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست

آری تا شقایق است زندگی باید کرد


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

 

 

سرو می بالید و می نازید سخت :

-« از من آیا هست زیبا تر درخت ؟

برد با من نیست آیا ؟

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست .»

گل به او خندید و گفت :

-« از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سر است .»

چهره نرگس به خود خواهی شکفت ،

چشم بر یاران خام اندیش گفت :

-« دست تان خالیست در آنجا که من

دامنم سرشار از گنج زر است .»

ارغوان آتشین رخسار گفت :

-« برد با همتای روی دلبر است .»

لاله ها مستانه رقصیدند یعنی:-« غافلید!

در جهانی این چنین نا پایدار

برد با آن کس که چون ما سرخو شان

تا نفس دارد به دستش ساغر است .»

کنده ای می سوخت در آن سوی باغ

باغبان پیر را با شعله ها

رمز و رازی بود ، سر جنباند و گفت :

-« برد با خاکستر است .»

برد با او بود یا نه ، روز دیگر بامداد

توده خاکستری را هر طرف می برد باد !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 12:11 توسط مسافر شهر غم | نظر بدهيد


 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

1000مرتبه900جمله عاشقانه در 800جای ، به پیش 700نفر مطرح کردم . 600نفر از آن ها پذیرفتند و 500نفر از آنها به 400 زبان در 300 برگ و 200 کتاب ترجمه کردند .... 100 دفعه در 90 روز ، روزی 80 مرتبه برای تو تکرار کردم . 70کلمه را برای تو گفتم و به 60 بهانه 50 روز ، روزی 40 سؤال از تو پرسیدم . به 30 تاشان ، 20 جواب دادی و 10 بار برای خود تکرار کردی . در 9 سؤال از تو 8 مرتبه به 7 سؤال من ، 6 پاسخ دادی و در فاصله 5 روز 4 مرتبه 3 بار خواهش را در 2 ساعت تکرار کردم تا برای 1 بار به تو بگوییم چقدرتنهایم !!!!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

هوای دلم بارانیست می خواهم زیباترین ترانه ام را با کاروانی از عشق برای بدرقه نگاهت راهی کنم تا چشمانت خیس از خستگی زمان شود و تو بخوانی و من عاشق بمانم ...

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

عشق با غرور زیبا ست اما اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنیم آن وقت دیگر عشق نیست صدقه است ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو

                                                       

             


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

 باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 11:56 توسط مسافر شهر غم | نظر بدهيد


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب


 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
 

هوا گرفته است. آسمان نم نم ، دانه های بلورین خود

 را به خاک تقدیم

می کند . به راستی باران یک مفهوم است. عشق یک

 نماد است ، نمادی

 که به سختی می توان به معنای آن پی برد...


دل مردگی و بی ثباتی روح هر روز بیشتر و بیشتر

می شد . آسمان

دیگر نگاهم نمی کرد . خاک قدم های سست و بی

اراده ام را پس می

 زد... راه که می رفتم فقط غبار را می دیدم ، درو

دیوار سیاه اینجا را

می دیدم... به دنبال این بودم که صورت کسی را ببینم

 اما تنها موهای

پشت سرشان را می دیدم...!!!


چه دوران غم آلودی... در آن هوای غبار گرفته ، در

 میان کوچه ای خود

 را یافتم که همه ی دیوارهایش سیاه و کدر بود ... هر از گاهی به چیزی

 برخورد می کردم و وقتی نگاه می کردم ، چه می دیدم ؟ همان انسان های

  پشت به من کرده"... کوچه را طی می کردم وکوچه ها را یکی پس از دیگری

 پس از دیگری می پیچیدم ... به جایی رسیدم وگماشتم که اینجا آخرخط من

 است .
هنوز سیاهی... هنوز غربت... پس کجاست آن همه از
 مهر گفتن ها و ازباران

نوشتن هایم؟ ... به نقطه ی آخر رسیده بودم ... دیگر چیزی رانمی دیدم ...

همانجا نشستم و به پاهایم خیره شدم ...نمی دانم چه مدتآنجا بودم ، نمی دانم

 نگاهم به

چه چیز دوخته شده بود، نمی دانم دلم برای چه ماتم گرفته بود ... ؟ احساس کردم

سال هاست در آنجا خشکمزده است ... نه ، انگار قرن هاست که آنجا نشسته ام ...


صدایی شنیدم ...صدایی غریب...صدایی مبهم وگنگ ...کم کم حس کردم آشناست

... به سختی سرم را بالا آوردم ... چیزی که می شنیدم ، یک صدا نبود... نا له بود ...

 صدا ناله می کرد :                                  دوستت دارم...!


باز نمی دانم چه مدت خودم را گم کردم ... نمی دانم چه مدت گوش هایم

 را گرم می کردم تا آن صدا را بلند تر حس کنم ... آرام آرام بلند شدم و

 ایستادم ... نگاهی به عقب کردم ... تفاوت چندانی نکرده بود ... فقط

 همان صدای ناله های دوستت دارم دستم را محکم می فشرد و به جلو

 می راند ... راه می رفتم و هر چه به عقب نگاه می کردم از نقطه ی آخر خط

دورتر و

دورتر می شدم... حال آن صدا، آن ناله ، آن دوستت دارم ها آنقدر به قلبم

نزدیک

شده اند که با تمام وجود حسشان می کنم ...من بازگشتم... من با یک صدای

 ناله ی

دوستت دارم رنج کشیده بازگشتم... و حال با تمام و جود می توانم نا له ای

کنم ...


با صدای ناله ای می گویم : من هم دوستت دارم

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
عاشقتم دختر:خفه شو پسر:دوست دارم دختر:خفه شو پسر:دلم برات تنگ ميشه دختر:خفه شو پسر:با من ازدواج ميکنی دختر:راست میگی پسر:خفه شو!
مشخصات يه دختر خوب

يه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه (نکته مهم المپیاد ) یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی WC نمی مونه (نکته مهمتر از کنکور) یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه (صغرا= هانی - کبری= مانی) یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟ یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو! یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه (جوابیه) یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از همسایگانش قرض نمی کنه یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

مسافرغریب یه راه بی نشونم
میخوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه نفس کشیدن کمه
برای زخم کهنه رها شدن مرهمه

دل من از غروبه اینجا داره میگیره
خورشید اینجا توی دستای شب اسیره
عشق همیشه ناجی پیدا نمیشه اینجا
تو شوره زار نمیشه دل بزنی به دریا

مسافر غریب یه رها بی نشونم
میخوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم
هوای ایجا واسه نفس کشیدن کمه
برای زخم کهنه رها شدن مرهمه

کلید شهر عشقه حالا دیگه تو دستم
میخوام که عاشق بشم میخوام بگم که هستم
یه روز میاد همون که دلم هواشو داره
یه آسمون ستاره برای من میاره


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
 

چه لحظه شیرینی است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام.
 آن هنگام که عشق خشت اول را می نهد.
 خشت اول را می نهد تا نشانی باشد برای امروز و تکیه گاهی  برای فردا.
 برای فردایی که می آید وهیچ یک را از آن گریزی نیست.
فردایی که امروزت آن را می سازد. فردایی که دلهایی در حسرت آمدنش می سوزند.
چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که ....

خشت هایش همراه با یاد تنها محبوب شکل گرفته باشد.
چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که به لرزه درآید...

 چرا که " تنها بنایی که اگر به لرزه درآید ، محکم تر میشود دل است "
کاش می شد فریاد زد: هان ای کسی که در غرفه هایی که عشق را به حراج گذاشته اند
 دلت را محک می زنی، ارزانش مفروش
ارزش و بهای دل بالاتر از این است که به نگاهی آلوده سازیش نگاهی که از روی هوس باشد
که اگر چنین باشد سخت مغبون گشته ای


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

 دوست من... 

نام کوچکم را بزرگ کنار نام خودت همان گونه که من نوشتم 
و در خاطرات آینده ات مصور کن که زمانی بوده ام و بوده ای
فردا روزی دلم برای تک تکتان تنگ میشود...
که همچون کودکانی معصوم؛؛ پاک و بی ریا...
قهر و ناز هم را تحمل کردیم؛؛ پای درد و دل هم نشستیم
و چه بی دریغ مهربانی را نثار دلهایمان کردیم ؛
آری فردا روزی که کسی با من نیست؛
به یاد خاطرات بی زوالم ؛ به یاد تک تکتان اشک حسرت خواهم ریخت
و براستی که... 

در زندگی حرف هایی هست که فقط باید بلعید و خاطراتی که  فراموش نمیشوند هرگز  

فراموشتان نمیکنم .به یادم باشید شاید قلیل ولی غنیمتیست 

تااا دوباره ای و شاید هم شروعی  


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب

خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی ترز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

.....جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

به جای همه گلها تو بخند، خنده ی تو امید بودنمه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 11:43 توسط مسافر شهر غم | نظر بدهيد


این مساله هر بار غیره منتظره است و هر بار از گوشه ای سر چشمه

می گیرد:خبر جدایی از تو ذره ذره به من می رسد،خبر جدایی از تو یک باره به من

می رسد.هر بار فکر می کنم که این خبر را یک بار برای همیشه شنیده ام

فکر می کنم که آن را درک کرده ام،فکر می کنم که در مغزم فرو رفته است.ولی

نه.انگار تو به سفر خارج از کشور رفته ای و هیچ نشانه ای از خودت به

جا نگذاشته ای.ولی نامه می نویسی و چون(( آن )) جا نه جوهر وجود دارد ونه کاغذ

،تو برای نوشتن نامه هایت از هر چیزی استفاده می کنی.از عطر

گل های مورد علاقه ات،بنفشه و یاسمن وحشی،از حرکت نور و مثل

امروز،از تصویر کوچه باغی در تلویزیون.نمی فهمم چرا تصویری تا این

حد پیش پا افتاده،باید مرا به یاد جدایی از تو بیندازد.این تصویر حتی یک

درخت واقعی هم نبود،تنها یک سری نقطه ی رنگی،بر صفحه ی تلویزیون

بود.و حالا من دوباره به یاد می آورم که ما دیگر هرگز با هم قدم نخواهیم

زد،به یاد می آورم که صدای باد در شاخه های اقاقیا و صدای خنده ی تو از

هم طلاق گرفته اند. و بدین گونه من هر روز خبر جدایی از تو را باز می آموزم.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر