مسافر شهر غم
مسافر.....

 

 

سرو می بالید و می نازید سخت :

-« از من آیا هست زیبا تر درخت ؟

برد با من نیست آیا ؟

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست .»

گل به او خندید و گفت :

-« از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سر است .»

چهره نرگس به خود خواهی شکفت ،

چشم بر یاران خام اندیش گفت :

-« دست تان خالیست در آنجا که من

دامنم سرشار از گنج زر است .»

ارغوان آتشین رخسار گفت :

-« برد با همتای روی دلبر است .»

لاله ها مستانه رقصیدند یعنی:-« غافلید!

در جهانی این چنین نا پایدار

برد با آن کس که چون ما سرخو شان

تا نفس دارد به دستش ساغر است .»

کنده ای می سوخت در آن سوی باغ

باغبان پیر را با شعله ها

رمز و رازی بود ، سر جنباند و گفت :

-« برد با خاکستر است .»

برد با او بود یا نه ، روز دیگر بامداد

توده خاکستری را هر طرف می برد باد !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 12:11 توسط مسافر شهر غم | نظر بدهيد


 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۷ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر