مسافر شهر غم
مسافر.....

این باز خواب بود

 

وهمی که دور بود

 

من آفریدمت

در خواب های گنک

بودنت

معنی می گرفت

 

 

آنگه که چشم های من

دنبال رد تو

از انتهای گامهای خوابها

..

آنگه نخواستم بدانم

سراب بود

هستی ات .

 

 

باید بلند شوم

رختخواب من

خسته است

 

باید طلوع را

واقعی

نفس کشید

 

امشب که دیدمت

درون خاک

دفن می کنم

 

با ختم سال تو .

 

 

فردا

وهم من

کابوس های من

با سالگرد تو

دفن می شود

 

فردا

آغاز دیگری است.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۱۶ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر