خدایمان هست
بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت
چیزی نداند.
با رفتنت عاشق شدم
و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم
به خیال خودت از خویشتنم کردی دور
غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم
چون روحی که در پایان سفر
خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود
تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش
چیزی ندارد
و من مانده ام در میان
مردمانی که دوست ترشان نمی دارم
و لحظه به لحظه
احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند
همان آنانند که
به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند
و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند
که تو را به باور نشسته ام.
بی خبرتر از آنند که بدانند
زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست
و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم
آری به عشقت زنده می شوم
که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد
