نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۷ توسط ایوب
قصه ی تلخ ترانه م، بی تو از سکوت و مرگه
قصه ی شروع پاییز، قصه ی بارون و برگه
شاید این تقدیر من بود، که به روزگار ببازم
قصه ی بغض سکوتُ، توی تنهایی بسازم
روزگار بی ترحم، بین ما فاصله انداخت
پر پروازُ بهت داد، واسه ی من قفسی ساخت
رفتی و غرور چشمام، بی تو بی صدا شکسته
با غروب تلخ چشمات، بغض لحظه ها شکسته
غم سنگین جدایی، دلم و دیوونه کرده
غربت ثانیه هام و، اسیر زمونه کرده
با نگاه من غریبِ، روزا رو بی تو شمردن
بی نفسهای تو من هم، آرزومه جون سپردن
روزگار بی ترحم، بین ما فاصله انداخت
پر پروازُ بهت داد، واسه ی من قفسی ساخت
رفتی و غرور چشمام، بی تو بی صدا شکسته
با غروب تلخ چشمات، بغض لحظه ها شکسته
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۵ توسط ایوب
دلم، برخاستنی به ناگاه می خواهد و گريختنی گرامی از سرِ فرياد. دلم غاری می خواهد و خوابی سيصد ساله و يارانی جوانمرد.می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كی برمی آيد و كی فرو می شود... .
و ندانم كه كدامين قرن از پی كدام قرن می گذرد.
و كاش چشم كه باز می كردم، دقيانوسی ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
من آدمی هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام، دقيانوسی نيز با من آمده است.من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمی آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسی كه در پيراهن من نَفَس می كشد و با چشم های من به نظاره می نشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پی من می آيند، نه در راهها كه در رگهای من می دوند.
چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
نه، ای خدای خوابهای معرفت و غارهای تنهايی، من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابی به بيداری نخواهد رسيد.
فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بی زره و بی شمشير و بی كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگی نبرد آدمی است و دقيانوس خود.
و ندانم كه كدامين قرن از پی كدام قرن می گذرد.
و كاش چشم كه باز می كردم، دقيانوسی ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
من آدمی هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام، دقيانوسی نيز با من آمده است.من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمی آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسی كه در پيراهن من نَفَس می كشد و با چشم های من به نظاره می نشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پی من می آيند، نه در راهها كه در رگهای من می دوند.
چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
نه، ای خدای خوابهای معرفت و غارهای تنهايی، من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابی به بيداری نخواهد رسيد.
فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بی زره و بی شمشير و بی كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگی نبرد آدمی است و دقيانوس خود.
تقدیم به بهترینم
دوستت دارم
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۰۹ توسط ایوب
خواهم امشب را که با غم سر کنم
دفتری با اشک چشمم تر کنم
نام آن دفتر نهم دیوان عشق
اشک را عنوان آن دفتر کنم
باز دلم گرفته گریم اختیاری نیست
آخه جز گریه منو کاری نیست
یه عمری از محبت بی نصیبم ای خدا
آخه من غریبم ای خدا
کو خوبی کدوم مهر ما که چیزی ندیدیم
از این دنیای شیرین فقط سختی کشیدیم
کدوم بخت کدوم شانس ما که شانسی نداریم
هی پشت سر هم همش بد میاریم
ما خون جگر خوردیم سوختیم وساختیم
به جرم زنده بودن همه هستی را باختیم
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۰۲ توسط ایوب

