|
به كه بايد دل بست؟ *** دست گرمي كه زمهر |
| ند به گریه های من شاید که ارومم کنه |
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنمگفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم بروگفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم |
قلم به روی کاغذ و
یه عالمه دلواپسی
ستاره ها ی آسمون
شدن پناه بی کسیم
قطره ی اشک آسمون
لحظه ی پر غم غروب
قاصدک خسته زراه
حسرت و آه ِ انتظار
غصه های یواشکی
دلخوشیای الکی
دعاهای بی ثمر و
شبای تار و بی کسی
تو خلوت چشای من
بارون و سردی نفس
گلدون خالی از گل و
حقیقت تلخ قفس
پرنده های شب زده
حیرون و مات من شدن
به دنبال روشنی اند
تودنیای سیاه من
اشکم امونم نمیده
دلم داره جون می کنه
تو حسرت نبودنت
می خواد امشب بمیره

