مسافر شهر غم
مسافر.....

تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو

تو با این دل کندن

کجا رفتی بی من

بگو نزدیکم به شب رسیدن تو

بیا که رها شم از اینهمه درد

که صدا شم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا

بیا تا پیدا شم

تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو

تو با این دل کندن

کجا رفتی بی من

بگو نزدیکم به شب رسیدن تو

بیا که رها شم از اینهمه درد

که صدا شم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا

بیا تا پیدا شم

نزار تنها باشم

هنوز میشینم به هوای دیدن تو

تو شب رسیدن تو

به هوای دیدن تو

تو شب رسیدن تو


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۲۸ توسط ایوب

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:



چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟



چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟



اما افسوس که هیچ کس نبود ...



همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...



آری با تو هستم ...!



با تویی که از کنارم گذشتی... 



و حتی یک بار هم نپرسیدی، 



چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
Love means….
Oh I don't understand this mean…


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۲۲ توسط طلسم قاصدک

http://www.iranvij.ir/upload/images/1381v5bvpj8j6ifatxh9.jpg




روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت .
ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان ، يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختي تنبيه کند ….
پسرک گريان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جايي که برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند . هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسي توجه نکرد . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم . ”
” براي اينکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم ”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ...برادر پسرک را روي صندلي اش نشاند ، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ….

نکته ها:
در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند ….اما بعضي اوقات زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم، او مجبور مي شود پاره آجري

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۱۸ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر