زندگی مال تو مرگ مال من
راحتی مال تو گرفتاری مال من
شادی مال تو غم مال من
همه چیز مال تو ولی تو مال من
< دوست دارم عشقم>
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۱۷ توسط ایوب
"سکوت نیست. حرف هم نیست. چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها"دیگر کلمات قادر به بازگویی هراس های شبانه ام نیستند
دیگر در سکوت نگاه هیچ کس ، به دنبال تبرئه اینچنین عشقی نخواهم گشت
و در انجماد لحظه های تنهایی با تمنای ماندن ، خورشید را به طلیعه صبح هدیه خواهم کرد
من از سرزمینی می آیم که ایمان ننگ آورترین فاجعه زمان است
من در آسمانی پرواز را تجربه کرده ام که تمامی ذراتش ،
نفسهای ماندگار زمین خوردگان مغمومی بود که هوای پریدن در سر داشتند
و بر خاکی پای میگذارم
که مویه فاحشگانش در پس پرده های دست ساز این خیمه شب بازان ، انکار میشود
در نگاه کودکانش یاد هیچ تبسمی زنده نیست
دستان زمانش را بریده اند تا در خفای این هرزه گردان
هیچ کلامی از عشق نوشته نشود
خاک بر سر می نهم و دل را بر خاک
تا ننگ نیامدن بهار را به هر نا اهل دلی بازگو نکنم
گوش کن : برای خاطر توست که آواز سر می دهم...
دیگر در سکوت نگاه هیچ کس ، به دنبال تبرئه اینچنین عشقی نخواهم گشت
و در انجماد لحظه های تنهایی با تمنای ماندن ، خورشید را به طلیعه صبح هدیه خواهم کرد
من از سرزمینی می آیم که ایمان ننگ آورترین فاجعه زمان است
من در آسمانی پرواز را تجربه کرده ام که تمامی ذراتش ،
نفسهای ماندگار زمین خوردگان مغمومی بود که هوای پریدن در سر داشتند
و بر خاکی پای میگذارم
که مویه فاحشگانش در پس پرده های دست ساز این خیمه شب بازان ، انکار میشود
در نگاه کودکانش یاد هیچ تبسمی زنده نیست
دستان زمانش را بریده اند تا در خفای این هرزه گردان
هیچ کلامی از عشق نوشته نشود
خاک بر سر می نهم و دل را بر خاک
تا ننگ نیامدن بهار را به هر نا اهل دلی بازگو نکنم
گوش کن : برای خاطر توست که آواز سر می دهم...

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۹ توسط طلسم قاصدک
مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه سالهاش را بسيار دوست ميداشت.
دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتياش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشهگير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند. شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جادهاي طلائي بهسوي کاخي مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود.مرد وقتي جلوتر رفت ، ديد فرشتهاي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم.
پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد. اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادي خود بازگشت.
دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتياش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشهگير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند. شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جادهاي طلائي بهسوي کاخي مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود.مرد وقتي جلوتر رفت ، ديد فرشتهاي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم.
پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد. اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادي خود بازگشت.
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۰۸ توسط ایوب
خوب من
زندگی با تو چقدر قشنگه
خوب من
آسمون عشق چه آبی رنگه
سر بزار آروم به روی شونم
شیرینم
وقتی که خسته از این زمونم
ای غم عشق تو چاره من
بودنت عمر دوباره من
توی این شبهای بی ستاره
چشمهای قشنگ تو ستاره من
خوبه من، ای طبیب مهربون دل بیمار من
ماه من، چشم تو چراغ روشن به شب تار من
راه من، وقتی که پر از بهونه ام، تویی غمخوار من
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۷ توسط ایوب
