



انگار همین دیروز بود
برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی
دستام از برخورد با دستت لرزید
سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم
اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود
همه چیز رو تار میدیدم
حتی نتونستم تورو
برای اخرین بار
کامل ببینم
دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی
دستام از اشکات خیس شد
نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم
چون که طاقت اشک های تورو نداشتم
باید میرفتم
موندنم سخت تر از رفتنم بود
شاید اگه میموندم
فراموش میشدم
اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم
دستامو با سردی از دستات در اوردم
با صدایی که سعی میکردم نلرزه
فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم
تو هم رفتی
اما صدای هق هقت می امد
از خودم بدم میومد
منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم
باعث اشک ریختنت شدم بودم
شروع به دویدن کردم
داشتم از خودم فرار میکردم
اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود
هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد
تنها جایی که میتونست منو تسکین بده
اون کوچه خلوت بود
حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه
داره بارون میاد
به اون درخت گردویی که
همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم
دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن
و برای هم با احساس صحبت میکردن
تمام تنم لرزید
پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن
صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد
دوباره شروع به دویدن کردم
از اونجا رفتم
چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم








گفتمش آغاز درد عشق چيست؟
گفت آغازش سراسر بندگيست 
گفتمش پايان آن را هم بگو
گفت پايانش همه شرمندگيست 
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت درماني ندارد،فقط هجران باید کر
گفتمش يک اندکي تسکين آن
گفت تسکينش همه سوز و فناست
ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند
کاش می گفتی هجران را چه درمان کرده ان






















به یاده خاطرات... روزها از پی هم می گزرد اما چه کسی از دله کوچکه من خبر دارد دوست دارم از کسی براتون بگم که عاشقشم تمام زندگی من به او بسته ولی ای کاش...ازم دور نبود یادش بخیر حرفاش شیطونیاش دیونه بازیاش خندهاش دلم واسه همشون تنگ شده... میلاد ای کاش تو دلم بودی تا بدونی چقد دوست دارم ای کاش احساسمو می فهمیدی فقط ازت مى خوام تنهام نزاری چون دیگه همه وجودم شدی با تمام احساسم دوست داااااااااااااااااااااااااااااارم.












از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند ست .
آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
و سعادتمندی
و حسادتی ؟ ـ
که چشم اندازها
از اینگونه
مشبک است
و دیوارها و نگاه
در دور دست های نومیدی
دیدار می کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور
شریک سقف من نیستی بزارهمسایه باشیم و فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم
شریک عمرمن نیستی بیا هم لحظه باشیم و همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم
فقط درهفته یک لبخند لبتا قسمت من کن اگه خورشید من نیستی بیا وشمع وروشن کن
تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش کنار چشمۀ رویا یه لحظه خواب شریکم باش
شریک سقف من نیستی بزارهمسایه باشیم و فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم
شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش
سلامی کن گهُگاهی به نام آشنا برمن همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن
غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن اگه دیدی منا بشناس نمیگم اینکه یادم نیست
یه عشق نابسامان را چه سامانی از این خوشتر شکایت نامه دل را چه پایانی از این بهترمن وببخش....ما قسمت هم نبودیم...
غم اگه نوشتنی بود
اگه غصه گفتنی بود
من هزار تا غصه داشتم
همشم شنیدنی بود
هر جا حرفی باشه از من
قصه ی عمرای کوتاست
قصه ی یه درد کهنه
حرف بد عهدای دنیاس
قصه ی صد تا کتابم
یه سوال بی جوابم
عمر کوتاه یه خوابم
یه سوال بی جوابم
هنوز از راه نرسیده
می دونم رفتنیم من
موندنم لحظه به لحظه
پر از وحشت رفتن
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
نشد که ارزوهامون یکی شه نشد که رویامون یه زندگی شه
نشد که دستامون بشه نوازش نشد که موندنا نشن یه خواهش
نشد نگاهمون گره بمونه نشد که مرغ عشقمون بخونه
نشد که خونمون و از عشق بسازیم نشد که بازی و به غم نبازیم
نشد بشه خسته نشه نگامون نشد بشه بسته نشه صدامون
نشد بشه تازه بمونه تکرار نشد بشه قسمت نبودش انگار
نشد که عشقمون برنده باشه قسمت ما همیشه خنده باشه
نشد بشه شاهنامه اخرش خوش چه خنجرایی که نخوردیم از پشت
نشد بشه از هم جدا نمونیم برای هم یه اشنا بمونیم
نشد که گریه ها صلاح ما شه عشق و محبت تو نگاه ما شه
اینم یه شعر از رضا صادقی که همیشه عاشق شعراشم.موفق باشی....
می رم جای من اینجا نیست........
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
اخره خط زندگی این نفس های آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تواوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه این نفس های آخرم
سکوت من نشونه رضایتم نیست
گلایه هامو میتونی از تو چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سر نوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو
خوب جوابمو دادی اشکالی نداره گل من فقط همیشه
این دنیا نیست دنیای دیگه ای هم هست پس دیدار تا
قیامت
من شیرین,فرهاد کو؟
من بی یار,یارم کو؟
من تنها,دلدار کو؟
من در بند,زندان کو؟
من...
من کیستم؟
واقعا من چیستم؟
شیرینم؟مهتابم؟
بی یارم؟تنهایم؟
دربندم؟اما نه...
پس کیستم؟من چیستم؟
ناگهان شاعر گفت:
"سالها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم,شورم,شرارم,چیستم؟
دیدمش امروز دانستم کنون
من به جز او,او به جز من نیستم"
بی شک این راست بود و درست
راست بود و منی جز او نبود
من بدون یاد او
من بدون فکر او
هیچ بودم,پوچ
اما...
او به جز من بود
او هر که بود,من نمیدانم
من فقط میدانم
که او بود
اما او من نبود...
