مسافر شهر غم
مسافر.....
 

ای برگهای سبز ریحان اعتبارت
تقویم من خالی ست از برگ بهارت

تکرار پاییز و زمستان است تقویم
من می شمارم تا بهار آزگارت

تا تو بیایی «باز باران با ترانه...»
بارانی از دلواپسی چشم انتظارت

داسی بیاور، دستهایم را درو کن
دست و دلم مانند گندم بی قرارت

در هفت سین سفره ام جای تو خالیست
ای عشق! اگر می شد بمانم در حصارت...

ای لفظ مرطوب قدیمی، عید نوروز!
گلواژه های خیس اشعارم نثارت

عیدت مبارک، زود برگرد ای مسافر!

(مژگان عباسلو


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۸ توسط ایوب

                                                       

                                                                             سکوت نهفته

 

 

 

 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و

 

 مي شنوم که چه دلتنگ در کنج سکوت شب ‌،

 

 براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم

 

مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد

 

 آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم

 

 به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و

 

مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ توسط ایوب

تويي عاشقترين تنهاي دنيا ............. منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها ............. منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا ...............منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا ...... منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشمها................منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا.................منم خسته ترين مغموم دنيا

دوستت دارم

    حتي اگر قرار باشد

                 شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت

       تمام پس كوچه ها را

                  زير باران، قدم بزنم.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ توسط ایوب

زندگي چيست ..... ؟

 

 

زندگي آتشکده اي است در دل شبها

زندگي عشق خاموش اما پر غوغاست

زندگي رفيقي است نيمه راه

زندگي قطره ايست در دل درياها

زندگي آئينه پاک سجده گاهم است

زندگي محرم اسرار وجودم

زندگي ريشه ده آينده در وجودم

آري زندگي زيباست

 

 

 

اما.....

 اما نفرين بر اين زندگي

هرگاه از کوچه خاطره ام گذر کردي

هرگاه شعر مرا خواندي

آنگاه لحظه اي بر مزارم توقف کن

و قطره اي اشک نثار گورم کن

زندگي نه چون تصويري است که بتوان آنرا در يک نگاه ديد

و نه کبوتري است که بتوان آنرا محبوس کرد

بلکه کتابي است قطور

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ توسط ایوب
عزیز من خسته نشو

با اينکه تنها موندی و هيچکسی و نداری


عزيز من غصه نخور وقتی خدا رو داری


عزيز من گريه نکن فدای قلب تنگت


حيفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت


خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته


من که اين و خوب می دونم چقدر دلت شکسته


بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی


با او همه در به دری روز و شبا رو ساختی


بزار تا دنیا بدونه هنوز دلت جوونه


عزیز م من خسته نشو از دست این زمونه


يه روزي از همين روزا غصه و غم می ميره


اين روزگار بی وفا به دست تو اسيره

يه روزی هم صدا ميشی با نغمه های تازه

 

ترانه هات عوض ميشه..اگه بدی اجازه


خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته


 در به دری تموم ميشه..پس ديگه گريه بسته

 

 

                                          

 

 

طاقت ندارم آخه من تورو پريشون ببينم! 

 

توی دلت چی ميگذره؟ غمو تو چشمات ميبينم!

 

 چيكار مي تونم بكنم ، جز اينكه آرزو كنم 

 

 تمام غصه هاي تو ، فقط مال خودم بشه

  

  

 

 

عزيز من غصه نخور حرفتو من خوب ميدونم 

 

 بيا با هم سفر كنيم 

  

 يه جايی که آبی باشه از اولش تا آخرش


بلور باشه پنجره هاش..ستاره هاش.. حتی درش


هيچكي نتونه بياد و دل ما رو بلزرونه 

 

اگر به اونجا برسيم ما که ديگه غم نداريم

 

 به جز ستاره های آسمون چيزی ديگه کم نداريم

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر