مسافر شهر غم
مسافر.....
 
كاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم
 
كاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی كردم
 
كاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی
 
 بر دوش خسته ام بنویسم
 
كاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند
 
كاش می شدكه تمام رازهای نهفته در دلم را باز گویم
 
افسوس كه زبانم از گفتن آن
 
روی بر می گرداند
 
كاش می شد كه همه سكوتها در هم می شكست
 
و هیچ كس در هیچ كجا تنها نمی ماند
 
كاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت
 
 وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود
 
كاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست
 
كاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد و در هم نمی
 
شكست
 
كاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود
 
كاش اگر به كسی محبتی نثار می كردم آن را درست پاسخ می داد
 
كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور می گشت
 
كاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند كه صداقت در آن ریشه كرده
 
 است
 
كاش لحظه ها برای ما بود و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم
 
كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهای دنیا از دوستی ها
 
 می نوشتند
 
كاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند نام تو را می نوشتند
 
كاش تو برای من بودی افسوس كه .......
 
كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می
 
شدم
 
كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد و با بودن تو به پایان می رسید
 
كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی
 
كاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم
 
 و آنقدر گریه كنم كه در آغوشت بمیرم
 
كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار یكدیگر باشیم
 
كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی
 
كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،
 
 ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت
 
كاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می كردم
 
كا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی
 
كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت
 
 و كاش همیشه تكرار آن روزها برایم مجسم می شد
 
كاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی كه نتوانم فراموشت كنم
 
كاش آنقدر مهربان نبودی كه مهرت بر دلم بنشیند
 
كاش دستهایم تو را نمی خواند و اشكهایم برایت نمی ریخت
 
كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود
 
كاش صدایم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمی كرد
 
كاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت پنجره را باز می گذاشتیم
 
كاش همیشه شب بود و تاریكی همه جا را می گرفت
 
و من در اتاقم تنها بودم واشك می ریختم تنها برای تو
 
كاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم
 
كاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد
 
كاش پنجره ای وجود داشت كه از آن به خوشبختی بنگریم
 
كاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد
 
كاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود كه انسان
 
 در ذهن و خاطر خود پرورش می داد
 
كاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت
 
كاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند
 
كاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم
 
كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم
 
كاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود
 
كاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند
 
كاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند
 
و در آخر كاش تمام كاشهایم برا آورده می شد .
 
 
 
 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۱۰ توسط ایوب
 

 

تنها مونس تنهاییم،همدم غصه هایم،سنگ صبورم،مهربانم


امید زندگیم، شمع وجودم، طنین قلبم،آرزوترین آرزویم،عمرم


آهنگ صدايت خون را در رگهای تن خاکیم به جریان می اندازد ،


عشق بزرگم،گل هستی ام،گلم،باغ زندگیم را با شکوفایی خود


 رنگین ترکن،نور چشمانم ،هم نفسم،چشمانم باسرمه ی وجود


 تو نورانی می شود،باران زندگیم،ببار،ببار،زندگیم رابابرکت خودت


سیراب کن،بگذار،بسان پروانه ای دورشمع وجودت بگردم وبسوزم


نور وجودم، عشقم با تمام وجودم می پرستمت.فریادمیزنم


ღღ...... دوستت دارم...... ღ ღ

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

                             

             

                                               بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۱۰ توسط ایوب
 بی سلام این بار چرا که سلام هیچ گاه برایم خوش یمن نبوده.

  هر گاه سلام کرده ام ناگزیر به جدایی گشته ام.

   این بار نیز این گونه است انگار. می خواهم بروم. به دوردست ها.

   فرار؟ نه فرار از چه؟ از خود به خویشتن؟

  چرا باشم؟

  رفتن را چاره ای نیست.

  شاید باز گشتم روزی و شاید روزی غریبانه با نامی دیگر نوشتم.

  اما این نوشته های ارزانم را دوست دارم.

  آونگ ساکن نوشتنم را شاید که به رفتنم تکان دادم.

  شاید که در بازگشت دنیا را رنگین ببینم.

  می دانم هیچ کس دلش برایم تنگ نخواهد شد.....

  سبز باشید و تا ابد بی کران

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۱۰ توسط ایوب

باید برم باید برم  نگاهت عاشقونه نیست

دلت برام تنگ نمیشه تو قصه هات بهونه نیست

باید برم باید برم  تا که دیگه دیر نشده

دل تو از دست دلم دوباره  دلگیر نشده

از عاشقی به من نگو ! بودنت از رو عادته

تو حوض چشمات می خونم این آخره رفاقته

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۱۰ توسط ایوب
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر