مسافر شهر غم

مسافر.....


وقتی حالم را دگرگون می کند دیگر توان نوشتن و روزهای خوبی را ندارم فقط با خدای خود راز و نیاز میکنم بالخصوص در روزهای چهارشنبه الی جمعه که باهم بودیم و عش میکردیم خدابا ..................... عشقم .....رفته ای اما ...،خدایمان هست ..بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند....با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم به خیال خودت از خویشتنم کردی دور غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد و من مانده ام در میان مردمانی که دوست ترشان نمی دارم و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع شان باز نگاه داشته اند و همان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام. نشسته ام که آنان را زچر دهم و بگویم آری!!!! آری من عاشقم عاشق زندگی هفتساله و همسرم می دانید آهای مردمی که اینگونه اید گوش فرا دهید من هستم همیشه و عشقمم هنوز وجود داره .......آننها یعنی همکارا و مردم بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم آری.... به عشقت زنده می شوم که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد .آری... بگذار هرگز کسی نداند که هزاران خواهش زنده در هر آن مرا ملتمس آفریدگارم می سازد که تنها او می داند و بس. .............آن که عاشقانه دوستت می داردعشقم .....همسر هفتساله و ابدیت من ...
نوشته شده در یکشنبه 1393/05/26ساعت 10 AM توسط ایوب| |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
   فریبنده زاد و فریبا بمیرد
  شب مرگ تنها نشیند به موجی
  رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
  در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
  که خود در میان غزلها بمیرد
  گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
  کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
  شب مرگ از بیم آنجا شتابد
  که از مرگ غافل شود تا بمیرد
  من این نکته گیرم که باور نکردم
  ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
  چو روزی ز آغوش دریا برآمد
  شبی هم در آغوش دریا بمیرد
  تو دریای من بودی آغوش باز کن
  که می خواهد این قوی، زیبا بمیر

نوشته شده در یکشنبه 1392/08/19ساعت 12 PM توسط ایوب| |

مرا ببخش كه ساده بودنم دلت را زد ..... مرا ببخش اگر عشق ورزيدنم چشمانت را بست .....!
باید بروم تا آنان كه توانا ترند ..... تو را به اوج بودنت برساند!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1392/06/18ساعت 9 PM توسط ایوب| |

گاهی باید نباشی ...
تا بفهمی نبودنت واسه کی مهمه... ؟
اونوقته که می فهمی باید همیشه با کی باشی
نوشته شده در پنجشنبه 1392/05/31ساعت 9 PM توسط ایوب| |

ای نگهت خاستگه آفتاب

در من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یارومدد کار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما...

نوشته شده در پنجشنبه 1392/04/06ساعت 2 PM توسط ایوب| |

ای نگهت خاستگه آفتاب

در من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یارومدد کار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما...

نوشته شده در پنجشنبه 1392/04/06ساعت 2 PM توسط ایوب| |

ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
ﻧﯿﺴﺖ
" به سلامتي همه مـــــــــــــادرا " :'(
نوشته شده در شنبه 1392/02/07ساعت 11 PM توسط ایوب| |

به یاد بهترین آرزو هایم
نوشته شده در شنبه 1391/11/28ساعت 7 PM توسط ایوب| |

میدونید سخت ترین درد تو دنیا چیه؟

 

                             اینکه دلت با یکی دیگه باشه  اما.....

 

 اما دستات تو دستای یکی دیگه باشه

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/23ساعت 0 AM توسط ایوب| |

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ،

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بیقرا آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ،

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بیقرا آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار..

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار..

نوشته شده در جمعه 1391/11/20ساعت 9 PM توسط ایوب| |


ما نسل بوسه های خیابانی هستیم…

 

نسل خوابیدن با اس ام اس…

 

نسل دردو دل با غریبه های مجازی…

 

نسل غیرت رو خواهر,روشنفکری رو دختر همسایه…

 

نسل پول ماهانه,وی پــ ی ان…

 

نسل عکسهای برهـ ـنه بازیگران…

 

نسل جمله های کوروش و شریعتی…

 

نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس…

 

نسل استرس های کنکور و سکته های خاموش

 

نسل تنهایی,نسل سوخته…

 

یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم مدام بگوییم

 

یادش بخیر…دنیای ما هم همینجوری بود…
 

نوشته شده در دوشنبه 1391/10/11ساعت 8 PM توسط ایوب| |

خدا شب را خلق کرد:

برای سیگار کشیدن

برای گریه کردن

برای بغل کردن یک بالشت

برای گوش کردن اهنگ های قدیمی

برای زل زدن به تاریکی

برای نخوابیدن و خاطره ها را مرور کردن.....!

برای دلتنگی.............دلتنگی...............دلتنگی

خدا شب را خلق کرد:

برای سیگار کشیدن

برای گریه کردن

برای بغل کردن یک بالشت

برای گوش کردن اهنگ های قدیمی

برای زل زدن به تاریکی

برای نخوابیدن و خاطره ها را مرور کردن.....!

برای دلتنگی.............دلتنگی...............دلتنگی



نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/06ساعت 10 AM توسط ایوب| |


آخرين مطالب
» ......
»
»
»
»
»
»
» سکوت
» سخت ترین درد
» دلتنگی

Design By : behnam.com